( و زعمت أنّى لكلّ الخلفاء حسدت و على كلّهم بغيت . . . ) فرض مىكنيم سخن تو درست باشد و فرض محال ، محال نمىباشد . اى معاويه ! آيا من بر تو حسد بردم كه از تو پوزش بطلبم ؟ و آيا در تو خصلت نيكى وجود دارد كه بر آن رشك برم و يا بر آن غبطه خورم ؟ ( و قلت إنّى كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش . . . ) و گفتى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم ! آيا با اين سخن از دين ، اخلاق و دانايى و جايگاه من نزد پروردگارم كاسته شد ؟ ( لقد أردت أن تذمّ فمدحت ) به راستى كسى مانند تو اى معاويه كه مذمت مىكند ، ستمكار است ؛ اما خداوند يار و ياور شخص ستمديده است .
بر اساس منطق تو سزاوار است كه پدرت را ستايش كنى و پيامبر بزرگ را مذمت كنى . پناه بر خدا ، چرا كه پيامبر بسيار از سوى پدرت ابو سفيان ، سختى كشيد و رنج برد . . . سپاهيان را بسيج كرد و احزاب را گرد هم آورد و شرايطى براى جنگ با پيامبر خدا فراهم آورد و تا جايى كه توانست براى كشتن پيامبر تلاش كرد . سپاه پدرت روز احد بينى پيامبر و پيشانىاش را شكستند و صورتش را زخمى كردند . سزاوار است مادرت هند را نيز ستايش كنى ؛ چرا كه كبد حمزه سرور شهيدان را خورد و به عمهات ، ام جميل ، هيزمكش دوزخ ، تبريك بگويى كه چرا كه خار و خاشاك جمعآورى كرد و در راه رسول رحمت ريخت . . . به راستى كه خواستى رسوا كنى ؛ ولى بىاختيار رسوا شدى ؛ پس كجاست زيركى و ذكاوتت ؟
( و هذه حجّتى إلى غيرك قصدها ، و لكنّى أطلقت لك منها به قدر . . . ) شيخ محمد عبده مىگويد : « امام بر سزاوارى خويش در منصب خلافت استدلال مىكند و اين استدلال براى كسى است كه شرايط اوليه اين منصب را دارد ؛ نه معاويه
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص١٧٣