فرزندان را از دست بدهند . » « 1 » افزون بر اين ، آنها نمىتوانند هيچ كارى هم در اين زمينه انجام دهند ، زيرا تقريباً در همه موارد همسر پيشين حضانت فرزندان را به دست مىآورد و در نتيجه كنترل مؤثرى را بر فرزندان اعمال مىكند .
با در نظر گرفتن رنج و اندوه آميخته با جدايى از فرزندان ، به تلخى درك مىكنيم كه چرا اين همه مردانى كه از همسر خود جدا شدهاند ، سرانجام تصميم مىگيرند همه روابط خود را با كودكانشان قطع كنند . به گفته جان ماندر راس ( روانشناس ) بسيارى از پدران جدا شده « در دريايى از احساس شكست و نفرت از خود غرق مىشوند . » ديدار با فرزندان فقط سبب مىشود كه اين مردان به ياد نبودن دردآور خود در كنار آنان بيفتند . بنابراين آنها مىكوشند با عقبنشينى كامل به اين احساس پاسخ دهند . در چنين وضعيتى مردان جدا شده تمايل پيدا مىكنند « انرژىهاى خود را در جاى ديگرى سرمايهگذارى كنند و خود را از خانوادهاى كه ديگر متعلق به آنها نيست ، فارغ نمايند . » « 2 »
مردان فاقد دلبستگى ، چه جدا شده و چه ازدواج نكرده ، مىتوانند هم براى خود و هم براى جامعه مخرب باشند . دهها سال است كه دريافتهايم همسر و فرزندان نيروى تمدنساز پرقدرتى در زندگى مردان هستند . يك سده پيش ، اميل دوركيم « 3 » به اين نكته اشاره كرد كه مردان ازدواج كرده « انضباطى سلامت بخش » را تجربه مىكنند ، زيرا ازدواج آنها را وادار
هامش
( 1 )- Blankenhorn , Fatherless America , PP . 161 - 162 .( 2 )- John Munder Ross , The Male Paradox ( New York : Simon and Schuster , 1992 ) , pp . 154 - 157 .( 3 )- Emile Durkheimجامعه شناس فرانسوى ( 1917 - 1858 )