( 1 ) بكشت تا شهيد شد . چون عبّاس به عزّ شهادت فايض گشت ، امير المؤمنين حسين ( ع ) عظيم ناخوشدل شده سخت بگريست و فرمود : ألان انكسر ظهرى و قلّت حيلتى .
پس ، على بن حسين بن على روى بدان قوم آورد . او جوانى هجده ساله بود كه بر آن قوم حمله كرد . حسين بن على چون پسر خويش على اكبر را ديد كه با آن قوم جنگ مىكرد ، دل او در اضطراب آمد و چشم او گريان شده دست بر آسمان آورده گفت :
أللّهمّ اشهد على هؤلاء القوم .
يعنى ؛ اى بار خداى ، بر اين قوم گواه باش . اين ساعت كودكى با اين گروه بيباك مقاومت مىكند كه در خلق و خوى و منطق و شكل هيچ كس به رسول تو چنان نمىماند كه او . اى بار خداى ، باران آسمان و بركات زمين از اين فاسقان باز دار و ايشان را در روى زمين متفرّق گردان و از زنان و فرزندان برخوردارى مده . [ 374 ب ] پس ، آواز برداشت و عمر سعد را بخواند و او را گفت :
خداى تعالى رحم تو بريده كناد و بر تو كس مسلّط كناد كه تو را در جامهء خواب بگيرد و بكشد .
پس ، به آواز بلند اين آيه از قرآن بخواند :
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
.
پس ، على بن الحسين بن على با آن قوم ظالم جنگ مىكرد و حملههاى متواتر مىنمود تا عدد كشتگان او به يك صد و بيست نفر رسيد كه آن قوم به فرياد آمده ، او را چند زخم گران برساندند . عطش بر او غالب گشته بازگشت و پيش پدر آمده گفت :
يا أبه ، العطش العطش ، از تشنگى هلاك مىشوم . هيچ شربتى آب هست كه به من دهند تا روى به اين فسقهء فجره آرم و دمار از ايشان برآرم ؟
امير المؤمنين حسين ( ع ) بگريست و گفت :
اى جان پدر ، احوال بر تو پوشيده نيست . صبر كن كه همين ساعت از دست جدّ خويش سيراب شوى .
پس ، على بن حسين بازگشت و با لب تشنه بر سر جنگ شده بر آن قوم مىزد و مىكشت تا شهيد شد - رحمة اللّه عليه .