( 1 ) خويش عبّاس بن على را بخواند و سى سوار و بيست پياده به دو داد و فرمود : بيست مشك برگير و به كنار آب فرات رو و آب بيار . عبّاس انگشت قبول بر ديده نهاده و با آن جماعت سوار و پياده در نيمه شب به كنار آب فرات آمد .
عمرو كه نگاهبان آب بود آواز داد : كيست كه آب برمىگيرد ؟
هلال بن نافع آواز داد و گفت : منم پسر عمّ تو . آمدهام كه آب بخورم .
عمرو گفت : بخور كه نوش باد تو را .
هلال گفت : واى بر تو چگونه آب خورم كه حسين بن على ( ع ) و فرزندان او از تشنگى هلاك مىشوند ؟
عمرو گفت : ما را اين حال معلوم است لكن به دست ما از آن چيزى حاصل نيست و ما مأموريم ، المأمور المعذور .
هلال ياران خود را آواز داد : بياييد و آب برگيريد .
عمرو دانست كه ايشان اصحاب حسين بن علىاند . از در ممانعت برآمد و جنگ آغاز نهاد . اصحاب حسين ( ع ) جمعى به جنگ پيش آمدند و برخى مشكها پر آب مىكردند . تا آنكه بخوردند و مشكها را پر آب كرده ببردند و به سلامت بازگشتند . از ايشان هيچ كس كشته نشد و از متابعان عمرو چند نفرى كشته شدند . پس ، ياران حسين از آن مشكها آب خوردند و بياسودند .
ديگر روز امير المؤمنين حسين ( ع ) كس نزد عمر سعد فرستاد و گفت : با تو سخنى دارم . چون شب درآيد ، مىخواهم تو را ببينم و چند كلمه با تو بگويم . ( 656 )
عمر با صد و بيست سوار برنشست و از لشكرگاه خويش پارهاى پيشتر آمد .
امير المؤمنين حسين ( ع ) با جماعتى كه با او بودند فرمود : دور شويد و بايستيد . ايشان دور تر برفتند و برادر او عبّاس و پسر او على اكبر با او بايستادند . عمر سعد نيز همچنين سوارانى را كه با او بودند گفت : پارهاى باز پس شويد و بايستيد . چنان كردند . پسر او حفص و غلام او لاحق به نزد او بايستادند . [ 368 ب ] امير المؤمنين او را فرمود : ويحك اى عمر ! از خداى تعالى كه بازگشت همه به اوست نترسى كه با من جنگ مىكنى ؟ حال آنكه مىدانى كه من كيستم . از اين خيال و انديشهء ناصواب درگذر و راهى كه صلاح دين و دنياى تو در آن است اختيار كن و به نزد من آى و خود را از اين ضلالت بيرون آر و بدين دنياى غدّار مكّار كه او چون من و تو بسيار ديده ، مغرور مشو و يقين شناس كه سعادت و سلامت تو در اين است كه مىگويم .
عمر سعد گفت : سبحان اللّه يا أبا عبد اللّه ، سخت نيكو گفتى امّا از آن مىترسم
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 894
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٨٩٤