( 1 ) و ليكن مرا چنان فرا خاطر مىآيد كه او اين جنگ از جهت روى و ريا مىكند و بدان ثنا و محمدت خلق مىجويد نه رضاى خالق .
اين سخن به سمع اشتر رسانيدند ، عظيم در خشم شد و گفت :
أيّها الجاهل المسىء الظّن * [ أب ] مثلى يجوز فيه الظنون
لست ممّن باع الهدى بهواه * إنّ من باع دينه مغبون
آن مرد كه اين سخن گفته بود چون شعر اشتر بشنود ، پشيمان شد و گفت :
اصابت ظنونى فى رجال كثيرة * و أخطأ ظنيّ فى الاشتر مالك
و ما كان فيما قلت اثم و إنّما * توصية [ ؟ ] ان لا اعود لذلك
[ 267 ب ] پس اشتر به صف خويش شد . هم در اين زمان از سپاه معاويه مردى بيرون آمد و فرياد برداشت :
اى مردم عراق ، كجا شد آن مرد كه يازده تن را بكشت و از اين جمله برادر و عمّ و خال من بودند ؟
اشتر چون سخن او بشنيد بانگ در داد كه :
به جاى باش تا هم اكنون تو را به ايشان ملحق سازم .
پس ، اسب برانگيخت و بر وى بتاخت . مرد شامى اين شعر بگفت :
أنا الغلام لأريحىّ الكندىّ * أختال فى الديباج و الفرند
اشتر سخن در دهان او بشكست و از گرد راه تيغ بزد و سرش را بپرانيد و باز آمد .
اين جنگ بر اين منوال بود تا آفتاب به نصف النهار رسيد و وقت نماز پيشين بگذشت و نمازها فوت شد . امير المؤمنين حين كارزار و در ثناى گير و دار انصار را آواز مىداد و مىگفت :
اى ياران ، در چنين روزى روى از جنگ برتافتن پشت به دين آوردن است . و اين آيه قرائت فرمود :
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ .
پس فرمود :