( 1 ) مرد تمام سلاح از سواران حجاز و عراق با شمشيرهاى كشيده بر عقب او برفتند .
امير المؤمنين مىراند و رجز مىخواند و عدىّ بن حاتم الطائيّ بر عقب رجزخوانان تا نزديك لشكر معاويه رسيدند . پس ، امير المؤمنين فرمود :
من حمله خواهم كرد . شما جمله ده هزار نفر در موافقت من و موافقت يك ديگر چنان كه از هم جدا نشويد و حملهء شما چون حملهء يك مرد باشد حمله كنيد .
امير المؤمنين اين بگفت و حمله كرد و آن ده هزار مرد در متابعت آن حضرت و موافقت يك ديگر حمله كردند و به يك بار بر لشكر شام زدند . هيچ صفى نماند كه نه بشكستند . چندانى خلق بكشتند كه دست و پاى اسبان جمله از خون سرخ شد . لشكر معاويه از اين دستبرد فرو مرد و در ايشان قوتى و حركتى نماند . معاويه روى به [ 267 الف ] عمرو عاص كرد و گفت : يا أبا عبد اللّه ، امروز وقت صبر است تا فردا فخر توان كرد .
عمرو عاص گفت : راست مىگويى و ليكن امروز مرگ حقّ است و حيات باطل و اگر على ( ع ) با آن لشكر بر اين جمله يك حملهء ديگر كند ، هلاك از ما و از باقى لشكر برآيد .
در اين هنگامه اشتر نخعى روى به ابناى عمّ و اقرباى خويش آورده و گفت :
يا آل مذحج ، اگر شما سنگ به دندان گرفتهايد ، خداى تعالى را هنوز خشنود نكردهايد و در خصمان خويش اثرى از وهن و خلل پديد نياورده . شما پسران جنگيد و از پستان شجاعت شير خوردهايد و در ميان طعن و ضرب نشو و نما يافتهايد . اى اصحاب غارات و سواران صباح و دليران جهاد ، كجاييد ؟ امروز روز مردان است بكوشيد تا رضاى خداى تعالى حاصل كنيد .
اين كلمات بگفت و حمله كرد و خويشان او از قبايل مذحج با او به هم حمله كردند . اهل شام از جنگ ايشان متحيّر گشتند و دست و پاى ايشان از كار برفت . اشتر آن روز بر اسبى بزرگ سياه نشسته بود و تيغ يمانى به دست گرفته به هر گاه كه آن را بجنبانيدى گمان افتادى كه آن اخگرى است سوزنده و چون برآوردى ، از شعاع آن چشمها خيره شدى . بر چنين اسبى متواتر حمله مىكرد و با چنين شمشيرى مىزد و مىكشت و مرد مىافگند ، نه ضعفى به دو راه مىيافت و نه اسب را خستگى و نه شمشير را خللى مىافتاد . پس ، شمشير در نيام كرد و نيزه برداشت و حملههاى گران مىكرد و مردان شام را مىانداخت تا نيزهء او بشكست . چون نيزه شكسته شد ، بايستاد و رجزى گفت . مردى از ياران امير المؤمنين على ( ع ) گفت :
خداى يار اين مرد باد ؛ اگر اين جنگ را از سر نيّتى خالص و عقيدتى صادق مىكند
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 663
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٦٦٣