( 1 ) همين شيوه خواهد داشت ، امير ما نتواند بود .
او را گفتند : مطلب و مقصود شما چيست ؟
گفت : اول آن است كه ما را از اوطان مألوفه بيرون نكند ، از فرزندان و خويشان جدا نيفكند ، و عطاياى ما به تمامت به ما برساند . جماعتى از جوانان كار ناآزموده را از اهل بيت خويش كه تابع هواى نفس و شهواتند به امارت ما نفرستد و اشرار را بر اخيار برنگزيند .
امير المؤمنين عثمان گفت : من توبه كردهام از آنچه شما كراهيت مىداريد .
به خداى تعالى برگشتم و عهد كردم كه با شما به كتاب خداى و سنّت مصطفى ( ص ) كار كنم .
ايشان گفتند : اگر چنين كنى ، ما تو را فرمانبرداريم [ 147 الف ] و حكم تو را به جان قبول داريم .
عثمان فرمود كه ايشان را به جايگاهى نيك فرود آرند و مقدم ايشان را عزيز بدارند . پس ، نامهء اهل كوفه را جواب نوشت بر اين مضمون :
امّا بعد ، بدانند اهل كوفه كه نامهء ايشان رسيد ، خوانده شد و در آنچه نوشته بودند ، تفكّر كرده آمد و از غايت دليرى ايشان بر من و عيب كردن مرا بدانچه نكردهام و دستورى نداده ، تعجّب بسيار كرده شد و تأمّل كرده آمد تا ايشان را كدام كس بر اين جسارت داشته باشد ؟ معلوم شد كه جز ترغيبات [ 153 ] شيطان نيست و جز ابليس كسى ديگر چنان نامه املا نتواند كرد . لهذا از غايت جهالت شما دلتنگ شدم و دانستم كه معذور و مفتونيد ، مع ذلك از فرط ضلالت به خويشتن اعتقاد هدايت داريد و خود را بر راه راست مىدانيد و به من مىنويسيد كه ابو موسى اشعرى را به ما فرست تا به مصالح شهر قيام نمايد و پيشنمازى نمايد و حذيفة اليمان [ 154 ] را بفرست تا خراج را مىستاند ، اگر چه اينها به حكم من نيست [ لكن ] شما را بدان اجابت كردم .
اى اهل كوفه ، از خدايى كه بازگشت همهء خلق بدوست بترسيد ، خويشتن را در فتنه ميفگنيد و مفارقت جماعت مكنيد ، سخنى كه نگفته باشم بر من مبنديد ، و به كارى كه نكرده باشم مرا منسوب مداريد . بدانيد كه من رأى راست خويشتن به هواى نفس شما بدل نكنم و خويشتن را و شما را از
هامش
[ ( 153 ) ] چ : ترغات .
[ ( 154 ) ] ت : حذيذ اليمان .