( 1 ) نخستين كس بود كه بر هر دو شهر حكومت يافت . زياد به معاويه نوشت كه من دست چپ خويش را به عراق مشغول ساختهام و دست راستم بىكار مانده است ، و اگر امير المؤمنين مصلحت بداند ، مرا امير حاج گرداند . پس ، فرمان حكومت حجاز و گفته شده فرمان امارت حاج را براى وى نوشت . . . » [ 6 ] ( تاريخ يعقوبى ، 2 ، 161 ) 613 ) ترجمهء أشعارى كه مالك بن الرّيب در هجو سعيد بن عثمان گفته در بعضى منابع آمده است . [ 7 ]
614 ) غير از اين اشعار ، خالد بن عقبة بن أبى معيط در منقبت سعيد گفته كه ترجمهء آن چنين است :
برتر مردمان ، چه به خويشتن و چه به پدر ، سعيد بن عثمان بود كه به دست عجمان كشته شد . - اگر روزگار سعيد را به كام مرگ اندازد ، پس جهان چه كس را سزاوار زيستن يابد ؟ ( فتوح البلدان ، 298 ) .
615 ) بلاذرى در مورد امارت حكم بن عمرو غفارى گويد « . . . روزى زياد پردهدار خويش فيل را گفت : حكم را نزد من آر . و مرادش حكم بن أبى العاص ثقفى بود . و زياد امّ عبد اللّه ، دختر عثمان بن ابى العاص را به زنى داشت . امّا فيل حكم بن عمرو را نزد وى آورد . زياد چون او را ديد ، به دو تبرّك جست و گفت : وى مردى صالح است و از اصحاب پيامبر ( ص ) و ولايت خراسان را به دو داد . . . » ( فتوح البلدان ، 294 ) .
616 ) ولى بلاذرى معتقد است كه زياد بن ابيه خود ، ربيع بن زياد حارثى را به امارت خراسان گماشت و « . . . همراه وى ، قريب به پنجاه هزار تن از اهل بصره و كوفه را با زن و فرزند بدان سوى روانه كرد ، . . . ربيع آنان را در پايين رود مسكن داد و او اوّل كس بود كه سپاهيان را فرمان داد تا نفقات و خرجهايشان را يك جا گرد آورند و همه به تساوى در آن شريك شوند . . . » ( فتوح البلدان ، 294 ) .
617 ) ماجراى شهادت حجر بن عدىّ و عمرو بن حمق در تاريخ يعقوبى مذكور است . [ 8 ]
618 ) بنا به روايت ديگر مورخين كسى كه زياد بن ابيه را نفرين كرد غير از امام حسن ( ع ) است . طبرى ( 7 ، 2852 ) عبد اللّه بن عمر را ذكر مىكند و در آفرينش و تاريخ ( 6 ، 4 ) و ناسخ التواريخ ( 6 ، 87 ) نام على ( ع ) آمده است .
619 ) مسعودى در مورد ورم دست زياد گويد : « . . . دست زياد طاعون گرفت و با شريح دربارهء قطع آن مشورت كرد . شريح گفت : تو روزى معيّن و عمرى معلوم دارى ، خوش ندارم كه اگر عمرت باقى بود ، دست بريده باشى و اگر عمرت به سر رسيد ، با دست بريده به پيشگاه خدا روى ، و اگر از تو پرسند چرا دستت را بريدهاى ، بگويى از بيم ديدار تو و براى فرار از قضاى تو بود . مردم شريح را ملامت كردند ، گفت : او با من مشورت كرد و مشاور امانتدار است . اگر امانتدارى مشورت نبود ، دوست داشتم كه خدا روزى دست او
هامش
[ ( 6 ) ] نيز رك : مروج الذهب ، 2 ، 29 ؛ آفرينش و تاريخ ، 4 ، 6 .
[ ( 7 ) ] رك : فتوح البلدان ، 297 .
[ ( 8 ) ] جهت كسب اطلاع بيشتر رك : تاريخ يعقوبى ، 2 ، 162 - 164 .