فرمود : ميگوئى من چه كنم ، عرضكرد به آنها بنويسيد كه بخلفا سخنان زشت نگويند فرمود : اطاعت مرا نميكنند ، عرضكرد در صورتى كه نويسنده شما باشيد و قاصد و برنده نامه من باشم اطاعت مينمايند ، فرمود : من كه جاهل و نادان نيستم ( كه فريب تو و امثال تو را بخورم ) بگو چقدر مسافتست از اينجا تا كوفه ، گفت بسيار ، فرمود : فاصلهء بين من و تو چقدر است ، عرضكرد اندك فاصله است ، فرمود ، تو هنگامى كه داخل شدى در منزل من ، سه مرتبه اذن نشستن گرفتي و من تو را اذن ندادم تا آخر الامر بدون اذن من نشستى و مخالفت با من نمودى ، پس چگونه مردم كوفه اطاعت مرا مينمايند با اينكه من در اينجا ( مدينه ) هستم و آنها در كوفه .
ابو حنيفه ( از عمل و حرف خود خجل و شرمنده گرديد و ) سر به زير افكند و پس از اندك مدتى از خدمت آن حضرت بيرون رفت و ميگفت ( حضرت صادق عليه السّلام ) عالم و دانشمندترين مردم است و كسى را در علم همانندش نيافتهام .
ابو بكر حضرمى ( كه يكى از حضار مجلس بود ) عرضكرد : فدايت شوم جواب آن دو مطلب اول را بفرمائيد فرمود : اى ابو بكر : * ( سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَأَيَّاماً آمِنِينَ ) * ، يعنى بروند مردم بسوى قائم ما اهل بيت ( كه هر كس نزدش برود و مطيع باشد ايمن از گمراهى خواهد بود ) .
و اينكه ميفرمايد : * ( وَمَنْ دَخَلَه كانَ آمِناً ) * ، يعنى هر كس با او بيعت كند و در سلك پيروان او باشد ايمن است ( از ذلت و خوارى و تيره بختى دنيا و آخرت )
باب هشتاد و دوم علت آنكه مردم با داشتن عقل چيزى را نميدانند
1 - حديث كرد مرا پدرم از . . . از معمر بن يحيى كه گفت عرضكردم به حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام : چرا مردم با داشتن عقل ( فطرى ) مىفهمند و ليكن عالم نيستند ( و چيزى را نميدانند مگر بعد از تحصيل و تعليم ) فرمود : خداى تبارك و تعالى وقتى كه آدم ابو البشر را آفريد مرگ او را مقابل چشمش قرار داد ( تا هميشه متذكر مرگ