تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت به ايران بمعيت سفير كبير روسيه در سال 1817 م ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
ميان دو كوه خاكسترى رنگ و خرابه‌هاى زياد مىگذرد و عده‌اى از ارامنه در ميان اين خانه‌ها دهكدهء محقرى تشكيل داده‌اند . اهالى اين ده پذيرائى صميمانه‌اى از ما كردند چه از طرفى كمتر بملاقات عيسويان موفق ميشدند و از طرفى شكايت بسيار از تعديات حكومت داشتند و اظهار مىكردند كه در تمام طول اين رودخانه غير از ما كشيشانى هستند كه مثل ما انتظار ايام آزادى خود را دارند ! ! چون انحراف ما از جادهء اصلى زياد نبود مصمم شديم برگشته از كنار ارس به نخجوان رويم كه از آنجا هم جاده مسطح و خوب ميشد . سواحل رودخانه نيز داراى مرتفعاتى است كه متدرجا بقدرى بلند مىشود كه مسافرين را در پناه خود از حرارت آفتاب محفوظ ميدارد . ما گمان كرديم كه در دارىيلا يعنى قفقازيه ميباشيم . در نيمهء راه بقريهء محقرى رسيديم ولى درشتى آب مانع از آن شد كه از جلو آن را مشاهده نمائيم . سكنهء آن از دور تعارف زيادى بما كردند ولى از اينكه دعوتشان را اجابت نكرديم قدرى مكدر به نظر آمدند . سورچيان ميگفتند كه در عقب كوه مرتفع نوك تيزى ديرى وجود دارد كه رفتن بدان بىبلد دشوار است آن هم بايد رونده عادت بكوه نوردى داشته باشد . نواحى اطراف رودخانه بتدريج بدتر ميشد ، اغلب مجبور بوديم از اسب پياده شده از گودالهاى عميقى كه در ميان صخره‌ها توليد شده بود بگذريم . همين كه از بستر رود - خانه منحرف شديم دفعة چشممان بدير قشنگى افتاد كه قريهء كوچكى در جوار آن واقع بود . سكنهء آن بدوا ما را ايرانى پنداشته رو بفرار نهادند ولى همين كه فهميدند اروپائى هستيم برگشته بملاقات ما آمدند . در جلو ايشان راهبى بود كه با چشمان اشكبار از ما پذيرائى كرد . در حالى كه ناقوس كليسا در جو طنين‌انداز بود ما را جمعا بكليسا بردند ، پير و جوان از شوق و شعف گريه ميكردند ! پس از انجام مراسم مذهبى ما را بچمن‌زارى بردند و هريك از ساكنين قريه بهترين ماحضر خود را برقابت ديگران براى ما آوردند . كشيشان نيز مانند