كرد و به او امان داد ولى او به اصيد و دين او دشنام داد . اصيد اسب او را پى كرد و چون اسب به زانو درآمد سلمه با نيزهء خود ميان آب پريد . اصيد پدر خود را گرفت و كس ديگرى از مسلمانان آمد و او را كشت و پسرش او را نكشته است . اين سريّه در ماه ربيع الاول سال نهم اتفاق افتاده است .
واقدى گويد : رشيد ابو موهوب همچنين از قول جابر بن ابى سلمى و عنبسة بن ابى سلمى نقل مىكرد كه آن دو مىگفتند : پيامبر ( ص ) نامهيى به حارثة بن عمرو بن قريط مرقوم فرمود و او و قبيلهاش را به اسلام دعوت كرد . آنها نامهء پيامبر ( ص ) را گرفتند و در آب شستند و با پوستى كه باقى مانده بود ته سطل خود را پينه زدند ، و از دادن پاسخ خوددارى كردند .
ام حبيب دختر عامر بن خالد بن عمرو بن قريط كه در مورد خانهاش با آنها مخاصمه داشت در اين مورد شعرى سروده است :
اى پسر سعيد هرگز مايهء خنده و مسخره مباش ، و مواظب باش و با ريسمان محكمى خود را براى مقابله با ايشان قوى ساز ، اى پسر سعيد اين قوم گروهى هستند كه ، از هنگام بر پا شدن دين با هر اميرى مخالفت كردهاند ، به طورى كه اگر نامهيى از محمد ( ص ) هم براى آنها برسد ، آن را با آب چاه محو مىكنند و عصارهاش مىسازند .
گويند ، چون با نامهء رسول خدا چنين كردند پيامبر ( ص ) فرمود : ايشان را چه مىشود ؟
مگر خداوند عقل آنها را زايل كرده است ؟
ايشان مردمى فرومايه و شتاب زده و بىثبات بودند و كلام آنها هم هيچگاه مفهوم نبود .
نامهء پيامبر ( ص ) را مردى از عرينه به نام عبد الله بن عوسجه در آغاز ربيع الاول سال نهم براى ايشان برده بود واقدى مىگويد : من برخى از افراد آن قبيله را ديدم كه نمىتوانستند درست صحبت كنند .
سريّهيى به فرماندهى علقمة بن مجزّز مدلجى در ربيع الآخر سال نهم
موسى بن محمد از قول پدرش ، و اسماعيل بن ابراهيم بن عبد الرحمن از قول پدرش برايم مطالبى نقل كردند و توضيح يكى از آن دو بيش از ديگرى بود . هر دو گفتند : به پيامبر ( ص ) خبر رسيد كه مردم شعيبه - نام يكى از سواحل دريا به نزديك مكه است - گروهى از مردم حبشه را در كشتىهايى ديدهاند .