تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
و گفت : اى رسول خدا ، به من اجازه فرماى تا پيش قوم خود بروم و ايشان را به اسلام دعوت كنم كه به خدا قسم من دينى چون اين دين نديده‌ام ، و نبايد كسى از آن رويگردان باشد . وانگهى من به نزد قوم خود كه بروم در واقع بهترين هديه را برده‌ام ، و هرگز نديده‌ام كسى براى قوم خود ارمغانى اين چنين ارزنده برده باشد . وانگهى من در موارد بسيارى عليه اسلام ايستاده‌ام [ باشد كه جبران گردد ] . پيامبر ( ص ) فرمود : در آن صورت آنها ترا خواهند كشت ! عروه گفت : اى رسول خدا ، من در نظر ايشان از فرزندان برگزيده‌شان محبوب‌ترم ، و براى بار دوّم از پيامبر اجازه گرفت و همان گفته‌هاى خود را تكرار كرد . پيامبر ( ص ) فرمود : ترا خواهند كشت ! گفت : اى رسول خدا آنها اگر من در خواب باشم هيچگاه بيدارم نمىكنند ، و براى بار سوم اجازه گرفت . پيامبر ( ص ) فرمود : اگر مىخواهى برو ! عروه به جانب طائف حركت كرد و پس از پنج روز به آنجا رسيد . شبانگاهى وارد شد و مستقيم به خانهء خود رفت . مردم از اينكه او به زيارت بت لات نرفته و به خانه رفته بود تعجب كردند و پنداشتند كه خستگى سفر مانع او از اين كار شده است . مردم براى ديدن او به خانه‌اش رفتند و بر طريقهء مشركان به او سلام دادند . عروه نخستين كس بود كه در آن باره اعتراض كرد و گفت : بر شما باد كه به طريق مردم بهشت سلام دهيد . و ايشان را به اسلام دعوت كرد و گفت : آيا شما مىتوانيد به من تهمت بزنيد ؟ شما مىدانيد كه من از لحاظ نسب و مال و دار و دسته از همهء شما برترم ، و هيچ چيز موجب مسلمان شدن من نگرديد مگر اينكه آن را راهى ديدم كه هيچ عاقلى از آن رويگردان نيست . اكنون هم نصيحت و خيرخواهى مرا بپذيريد و از دستورم سرپيچى نكنيد ، به خدا قسم هيچكس ارمغانى بهتر از من براى قوم خود نياورده است . مردم به او تهمت زدند و او را اهل تزوير دانستند و گفتند ، سوگند به لات كه چون تو به زيارت آن نرفتى و سر خود را نتراشيدى فهميديم كه از آيين ما برگشته‌اى . و شروع به آزار و اهانت او كردند و او بردبارى كرد . مردم از خانهء او بيرون آمدند در حالى كه مشورت مىكردند كه با او چه كار بايد كرد . چون سپيده دميد ، عروه براى اذان صبح روى پشت بام خانهء خود رفت و در همان حال كه اذان مىگفت مردى از قوم او كه از هم پيمانان ثقيف و نامش وهب بن جابر بود تيرى بر او زد و گويند كه اوس بن عوف از بنى مالك بر او تير زد و اين گفتار در نظر من صحيح‌تر است - عروه هم خود از هم پيمانان بود . تير به شاهرگ دست عروه خورد و خونريزى بند نيامد . در اين موقع قوم عروه سلاح در بر كردند و ديگران هم جمع شدند و براى جنگ با يك ديگر آماده شدند . عروه همين كه متوجه شد كه چه مىخواهند بكنند ، گفت : دربارهء خون من جنگ نكنيد ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 730 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)