تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
من خون خود را تقديم كسى مىكنم كه شايد بين شما را اصلاح دهد ، اين شهادت است و خداوند مرا گرامى داشت و آن را نصيب من فرمود ، گواهى مىدهم كه محمد ( ص ) رسول خداست و او به من خبر داد كه شما مرا خواهيد كشت ! و به بستگان خود گفت : مرا ميان شهداى اسلام كه پيش از بازگشت رسول خدا ( ص ) اينجا كشته شده‌اند دفن كنيد ، و او را آنجا به خاك سپردند . چون اين موضوع به اطلاع رسول خدا ( ص ) رسيد ، فرمود : داستان و مثل عروه چون داستان رسول قوم ياسين است كه قوم خود را به سوى خدا فرا مىخواند و مردم او را كشتند . و هم گفته شده است كه عروة بن مسعود به مدينه نيامد بلكه ميان مكه و مدينه به پيامبر ( ص ) پيوست و مسلمان شد و بازگشت . گفتار اول در نظر ما صحيح‌تر است . چون عروه كشته شد ، پسرش ابو مليح و برادرزاده‌اش قارب بن اسود بن مسعود به مردم طائف گفتند : از اين پس در هيچ كارى با شما هماهنگى نخواهيم كرد كه شما عروه را كشتيد . آن دو به پيامبر ( ص ) پيوستند و مسلمان شدند . پيامبر ( ص ) به آن دو گفت : با هر كس كه مىخواهيد دوست بشويد . گفتند : ما خدا و رسول را به دوستى انتخاب مىكنيم . پيامبر ( ص ) فرمود : با دائى خودتان ابو سفيان بن حرب هم دوستى ورزيد و با او هم پيمان شويد ! آنها نيز چنان كردند . ابو مليح و قارب نزد مغيرة بن شعبه و در خانهء او بودند و در مدينه ماندند تا در رمضان سال نهم هجرت كه نمايندگان ثقيف به مدينه آمدند . گويند ، عمرو بن اميه از قبيلهء بنى علاج بود و از زيركان و مكاران عرب شمرده مىشد ، و با عبد ياليل بن عمرو قرار مهاجرت داشتند ( در گرفتاريها به سرزمين يك ديگر مهاجرت مىكردند ) . عمرو هنگام ظهر به سراغ عبد ياليل به خانهء او رفت و كسى را پيش او به اندرون فرستاد و گفت : به او بگو عمرو مىگويد پيش من بيا ! چون فرستادهء عمرو پيش عبد ياليل آمد و پيام او را رساند ، عبد ياليل گفت : چه مىگويى ، ترا عمرو فرستاده است ؟ گفت : آرى ، خود او هم در حياط خانه است . عبد ياليل دوست مىداشت همچنان در حال صلح باشد و نمىخواست به سراغ عمرو برود ، و گفت : تصور نمىكردم عمرو به سراغ من بيايد ، حتما پيشامد بدى اتفاق افتاده است ، مگر اينكه پيامى از طرف محمد داشته باشد ، و به هر حال پيش او رفت . چون عمرو او را ديد به يك ديگر خوشامد گفتند و عمرو گفت : چنان گرفتارى پيش آمده است كه جايى براى هجرت باقى نمانده است ، مىبينى كه كار اين مرد ( محمد ( ص ) ) به كجا كشيده است ، همهء اعراب مسلمان شده‌اند و شما را ياراى مقاومت با آنها نيست . ما هم كه در حصار خود مانده‌ايم و اقامت ما در آن بيهوده است ، اطراف ما هم به سختى نا امن است ! هيچكس از ما نمىتواند يك وجب از حصار بيرون بيايد و امنيت نداريم ، در كار خود فكرى