تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
به حضور رسول خدا بيا تا برايت استغفار فرمايد . محلّم كه مردى بلند قامت و سيه‌چرده بود در حالى كه حنا بسته و جامه‌يى گران بها بر تن داشت و خود را آماده ساخته بود كه در همان جامه حكم قصاص را بر او جارى سازند نزد پيامبر ( ص ) آمد و در حالى كه مىگريست مقابل پيامبر ( ص ) نشست و گفت : اى رسول خدا ، موضوع همان طورى است كه به اطلاع شما رسيده است و من اكنون به سوى خدا توبه مىكنم و شما هم براى من استغفار فرماييد . پيامبر ( ص ) فرمود : نام تو چيست ؟ گفت : محلّم بن جثّامه . پيامبر ( ص ) فرمود : چگونه در اول ورود اسلام به اين منطقه او را با سلاح خود كشتى ؟ و با صداى بلند به طورى كه همهء مردم بشنوند فرمود : خداوندا محلّم را ميامرز ! گويد : او بار ديگر گفت : اى رسول خدا ، موضوع همانطور است كه به شما گفته‌اند ، براى من آمرزش بخواه و من هم توبه مىكنم . و پيامبر ( ص ) باز هم بطورى كه مردم بشنوند فرمود : خدايا محلّم را ميامرز ! بار سوم هم تكرار كرد ، و رسول خدا ( ص ) همچنان فرمود ، و سپس به او گفت : برخيز ! و او در حالى كه اشكهايش را با دامن ردايش پاك مىكرد حركت كرد . ضمرهء سلمىّ كه در آن روز حاضر بوده مىگفته است : ما براى يك ديگر اين را مىگفتيم كه رسول خدا ( ص ) به آهستگى و در حالى كه لبهاى خود را تكان مىداد براى او استغفار فرمود ، و در عين حال مىخواست اهميت خون را در بارگاه الهى به مردم بفهماند . عبد الرحمن بن ابى الزّناد ، از عبد الرحمن بن حارث ، از حسن بصرى نقل كرد كه : چون محلّم مرد ، قوم او دفنش كردند ولى زمين او را بيرون انداخت ، دوباره دفنش كردند باز هم بيرونش انداخت ، پس جسدش را ميان صخره‌ها افكندند تا درندگان او را خوردند . محمد بن حرب ، از محمد بن وليد ، از لقمان بن عامر ، از سويد بن جبله نقل كرد كه : چون محلّم بن جثّامه مرد ، عوف بن مالك اشجعى آمد و خطاب به جسد او گفت : اى كاش مىتوانستى پيش ما برگردى و خبر دهى كه چه ديديد و چه بر سرتان آمد . گويد : يك سال پس از آن يا كمتر و بيشتر محلّم به خواب عوف آمد . عوف از او پرسيد : اى محلّم شما در چه حالى هستيد ؟ گفت : به خير و خوشى ، پروردگارى مهربان را يافتيم كه گناهان ما را آمرزيد . عوف گفت : گناه همه‌تان را ؟ گفت : غير از آنان كه در شرارت و بدى انگشت نما بودند ، و دين خود را تباه و فاسد ساخته بودند . به خدا قسم هيچ چيز در راه خدا نداده بودم مگر اينكه به بهترين وجهى پاداش آن را دريافت داشتم ، حتى ماده گربه‌يى از اهل من هلاك شده بود و خداوند پاداش آن را هم به من داد . عوف مىگويد : با خود گفتم بهترين راه براى اينكه بدانم اين خواب درست است يا نه اين است كه به سارغ خانوادهء محلّم بروم و دربارهء اين ماده گربه سؤال كنم . اين بود كه پيش ايشان آمد و گفت : عوف اجازهء ديدار مىخواهد ! به او اجازه دادند .