ابن ابى سبره از عمارة بن غزيّه نقل كرد كه : رسول خدا ( ص ) متوجه شد كه يكى از اصحاب چيزهايى از غنايم داخل اسباب خود گذاشته است ، او را سرزنش فرمود ولى عقوبتى برايش تعيين نكرد و بار او را هم نشكافت ! گويند ، مسلمانان در آن جنگ زنهاى اسيرى بدست آوردند ، و چون آنها داراى شوهر بودند خوش نداشتند كه با آنها گرد آيند ، و در اين مورد از رسول خدا ( ص ) سؤال كردند و خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود : وَ الْمُحْصَناتُ من النِّساءِ إِلّا ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ 4 : 24 - و حزام كرده شد بر شما زنان با شوهر مگر آنها كه در جنگ برده بگيريدشان [ 1 ] . و پيامبر ( ص ) دستور فرمود كه نبايد با هيچ زن حاملهيى از اسيران نزديكى شود مگر پس از وضع حمل و زنان غير حامله هم بايد يك مرتبه قاعده شوند و بعد با آنها نزديكى شود . همچنين از پيامبر ( ص ) در مورد نزديكى با جلوگيرى از حاملگى به طريق عزل سؤال كردند ، حضرت فرمود : چنين نيست كه تنها آب منى موجب باردارى گردد ، اگر خداوند متعال اراده فرمايد چيزى مانع آن نخواهد بود .
گويند ، رسول خدا ( ص ) نماز ظهر را در حنين گزارد و سپس به زير درختى رفت و نشست .
عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر - كه در آن موقع سالار قريش بود - برخاست و خون عامر بن اضبط اشجعى را مطالبه كرد . اقرع بن حابس هم با او بود و از محلّم بن جثّامه بواسطهء رفاقت با خندف دفاع مىكرد . آن دو در خدمت رسول خدا ( ص ) مخاصمه مىكردند . عيينه مىگفت :
اى رسول خدا ، به خدا سوگند نمىگذارم برود مگر اينكه زنهاى او هم از جنگ و اندوه مثل زنهاى ما اندوهگين شوند . پيامبر ( ص ) فرمود : حاضرى خون بها بگيرى ؟ و عيينه از گرفتن خون بها خوددارى مىكرد . سر و صدا زياد شد و خروش بر آوردند ، تا اينكه مردى از بنى ليث كه نامش مكيتل و كوتاه قد و ثروتمند بود برخاست و در حالى كه سلاح كامل بر تن و تازيانهيى در دست داشت گفت : اى رسول خدا ، من نظير كارى كه اين قاتل كرده است در آغاز اسلام نديدهام ، مثل اين است كه گلهء گوسپندى را بياورند و تعدادى از آن را بكشند و تعدادى را رها كنند . امروز شما فرمان به قصاص بده و از فردا ديه و خون بها تعيين فرما ! رسول خدا ( ص ) دستهاى خود را بلند كرد و فرمود : ديه و خون بها بپذيريد ! پنجاه شتر هم اكنون مىدهيم و پنجاه شتر هم پس از مراجعت به مدينه . و رسول خدا ( ص ) چندان ايستادگى فرمود كه پذيرفتند .
محلّم بن جثّامه كه قاتل بود در گوشهيى نشسته بود و مردم او را مىديدند و مىگفتند ،
هامش
[ 1 ] براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به تفاسير قرآن مجيد ذيل آيهء 24 سورهء چهارم . - م .