تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
گويند ، چون مشركان گريختند ، گروهى به طائف پناه بردند و گروهى در اوطاس اردو زدند و گروهى هم به ناحيهء نخله رفتند . كسانى كه به نخله پناه بردند فقط ، بنى عنزه از قبيلهء ثقيف بودند . پيامبر ( ص ) لشكرى را مأمور فرمود تا كسانى را كه به نخله گريخته‌اند تعقيب نمايند و كسانى را كه به گردنه‌ها و قله‌هاى كوه پناهنده شده بودند تعقيب نفرمود . ربيعة بن رفيع بن اهبان كه از بنى سليم بود به دريد بن صمّه رسيد و مهار شتر او را گرفت و چون دريد بن صمّه در هودج بدون روپوشى بود نخست پنداشت كه او زنى است و شتر او را خواباند . دريد پيرمردى فرتوت بود كه يكصد و شصت سال از عمرش گذشته بود و ربيعه او را نمىشناخت و مىگفت : به هر حال كس ديگرى غير از او از همكيشانش را نمىجويم . دريد به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من ربيعة بن رفيع سلمى هستم . گويد : ربيعه با شمشير خود ضربتى به دريد زد كه كارگر نشد . دريد گفت : چقدر مادرت به تو شمشير زنى را بد آموخته است ! شمشير مرا از كنار هودج بردار و با آن ضربه بزن ، و ضربه‌يى كه مىزنى از پائين مخچه باشد كه من مردان بزرگ را چنين مىكشتم ، و چون پيش مادرت رفتى بگو كه دريد بن صمّه را كشته‌اى ، چه بسيار جنگها كه در آنها زنان خانوادهء ترا نجات داده‌ام . بنو سليم نقل مىكنند كه چون ربيعه دريد را كشت و او را برهنه ساختند ، نشيمنگاه و رانهايش از فرط اسب سوارى چون كاغذ شده بود . چون ربيعه پيش مادر خويش آمد و به او خبر داد كه دريد را كشته است ، مادرش گفت : به خدا سوگند در يك صبحگاه سه نفر از مادر بزرگ‌هاى ترا نجات داده بود ، و موى پيشانى پدرت را گرفته و از معركه بيرون كشيده بود . ربيعه گفت : نمىدانستم . گويند ، رسول خدا ( ص ) ابو عامر اشعرى را به تعقيب افرادى كه متوجه اوطاس شده بودند مأمور فرمود و براى او پرچمى بست . سلمة بن اكوع هم كه در اين لشكر همراه او بوده است مىگويد : چون هوازن گريختند ، در اوطاس اردوى بزرگى زده بودند . با آنكه گروه زيادى از ايشان پراكنده و كشته و اسير شده بودند ، مع ذلك وقتى به اردوگاه ايشان رسيديم شروع به مبارزه كردند و از تسليم شدن خوددارى نمودند . مردى از ايشان به ميدان آمد و هماورد خواست . ابو عامر پيش رفت و گفت : پروردگارا گواه باش ! و او را كشت . تا اينكه نه نفر ديگر را هم كشت . نفر نهم كه به جنگ آمد مردى بود كه بر سر خود نشان بسته بود و شتابان مىآمد . ابو عامر او را هم كشت . نفر دهم مردى بود كه عمامهء زرد بر سر بسته بود . ابو عامر گفت : پروردگارا گواه باش ! و آن مرد گفت : خدايا گواه مباش ! و ضربتى به ابو عامر زد و او را به زمين افكند . ما او را از ميدان بيرون برديم و هنوز رمقى داشت . ابو عامر ، ابو موسى اشعرى را جانشين خود كرد و به او گفت كه قاتلش مردى است كه عمامهء زرد بر سر دارد .