تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
بجاد مرتكب گناه عظيمى شده بود . او از قبيلهء بنى سعد بود و مرد مسلمانى را كه به آن قبيله رفته بود ، كشته و قطعه قطعه كرده بود و بعد هم جسد را به آتش سوخته بود ، او كه متوجه جرم خود شده بود گريخت ، ولى سواران او را گرفتند و همراه شيماء دختر حارث بن عبد العزّى خواهر شيرى رسول خدا به سوى پيامبر ( ص ) آوردند . در راه نسبت به شيماء بد رفتارى كردند و او مىگفت : به خدا قسم من خواهر پيامبر شمايم ! و او را تصديق نمىكردند . اتفاقا او را گروهى از انصار گرفته بودند كه نسبت به هوازن بسيار سختگير بودند . چون او را به حضور رسول خدا ( ص ) آوردند ، گفت : اى محمد ، من خواهر شيرى توام . پيامبر ( ص ) فرمود : نشانه و دليل آن چيست ؟ آن زن جاى دندانى را به پيامبر ( ص ) نشان داد و گفت : وقتى ترا بر پشت خود گرفته بودم و در صحراى سرر [ 1 ] گردش مىدادم ، و در آن وقت در آن منطقه ساربانى مىكرديم ، تو مرا دندان گرفتى . پدر تو پدر من و مادر تو مادر من هم بوده‌اند ، و من در پستان مادرم با تو شريكم ، اكنون اى رسول خدا به ياد آور ! پيامبر ( ص ) او را شناخت ، پس برخاست و رداى خويش را گسترد و فرمود : بر آن بنشين ! و به شيماء خوشامد گفت . در اين هنگام چشمان شيماء پر اشك شد . پيامبر ( ص ) از او دربارهء پدر و مادر شيرى خود سؤال فرمود ، و شيماء خبر داد كه مدتها پيش هر دو مرده‌اند . پيامبر ( ص ) فرمودند : اگر مىخواهى پيش ما بمانى محبوب و مكرم خواهى بود ، و اگر دوست داشته باشى برگردى مىتوانى به روى و پيش اقوام و خويشاوندان خود زندگى كنى . شيماء گفت : بر مىگردم ، و اسلام آورد . رسول خدا ( ص ) به او سه غلام و يك كنيز بخشيدند ، و قبيلهء بنى سعد آن كنيز را به ازدواج يكى از غلامان كه نامش مكحول بود در آوردند . عبد الصمد ، برايم از قول پدرش نقل كرد كه : بچه‌هاى آن كنيز را در قبيلهء بنى سعد ديده است . چون شيماء به منزل خود برگشت ، گروهى از زنان دربارهء بجاد با او صحبت كردند و او به حضور پيامبر ( ص ) برگشت و تقاضا كرد كه بجاد را به او ببخشند و عفوش كنند . پيامبر ( ص ) چنان فرمود و يك يا دو شتر هم به او بخشيد ، و از شيماء سؤال فرمود كه : چه كسى از خويشاوندانش باقى مانده‌اند ؟ و او اطلاع داد كه يك خواهر و يك برادر و عمويش ابو برقان زنده‌اند . همچنين در مورد افراد ديگرى كه رسول خدا ( ص ) دربارهء ايشان از او سؤال فرموده بودند هم اطلاعات لازم را گفته بود . رسول خدا ( ص ) به او فرمود : به جعرّانه برگرد و همراه خويشان خود باش كه من اكنون عازم طائف هستم . او به جعرّانه برگشت و رسول خدا ( ص ) در آنجا پيش او رفت و چند شتر و بز به او و باقىماندگان خويشاوندش بخشيد .
هامش
[ 1 ] سرر ، نام صحرايى است در چهار ميلى مكه ( معجم البلدان ، ج 5 ، ص 68 ) .