شيبة بن عثمان بن ابى طلحه و صفوان بن اميّه هنگام عزيمت رسول خدا ( ص ) به حنين با هم بودند - اميّة بن خلف ( پدر صفوان ) در جنگ بدر ، و عثمان بن ابى طلحه ( پدر شيبه ) در جنگ احد كشته شده بودند - و آن دو در حالى كه پشت سر پيامبر بودند آرزو داشتند كه در جنگ حنين پيامبر شكست بخورد . شيبه مىگويد : در عين حال خداوند محبت ايمان را در دلهاى ما انداخته بود ، مع هذا همت به قتل محمد بستم ولى حالتى پيش آمد كه قلب مرا فروريخت و نتوانستم ، و دانستم كه او از من محفوظ خواهد ماند . و گفتهاند كه مىگفته است :
ظلمت و سياهى مرا فرو گرفت به طورى كه هيچ جا را نمىديدم و دانستم كه آن حضرت از من محفوظ خواهد ماند و به حقانيت اسلام يقين پيدا كردم .
من ( واقدى ) در اين داستان وجه ديگرى هم شنيدهام و آن اين است كه : شيبة بن عثمان مىگفته است : چون ديدم پيامبر ( ص ) در جنگ مكه پيروز گرديد و براى جنگ هوازن بيرون رفت با خود گفتم ، من هم بيرون مىروم بلكه انتقام خون خودم را بگيرم ! و كشته شدن پدرم در جنگ احد ، به دست حمزه ، و كشته شدن عمويم به دست على را به خاطر آوردم . گويد :
همين كه مسلمانان گريختند از سمت راست پيامبر براى حمله آمدم و ديدم عباس در حالى كه زره سپيد نقرهگون بر تن دارد و غبار از اطراف آن برمىخيزد ايستاده است . گفتم ، اين عباس عموى پيامبر است و هرگز او را خوار و رها نمىسازد . از سمت چپ آمدم و به ابو سفيان بن حارث پسر عموى رسول خدا بر خوردم ، گفتم ، اين هم او را رها و خوار نمىسازد . از پشت سر آمدم و چيزى نمانده بود كه شمشير بزنم ، اما ناگاه ميان من و او شعلهيى از آتش درخشيد و ترسيدم كه مرا فرو گيرد و بسوزاند ، پس دستم را بر چشم خود نهادم و به عقب برگشتم . در اين موقع رسول خدا ( ص ) به من توجه فرمودند و گفتند : اى شيبه نزديك من بيا ! و دست خود را بر سينهام نهادند و گفتند : پروردگارا ، شيطان را از او دور كن ! گويد : سر خود را به سوى آن حضرت بلند كردم در حالى كه او در نظرم از چشم و گوش و دلم محبوبتر بود . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمودند : اى شيبه ، با كافران بجنگ ! و من پيشاپيش رسول خدا ( ص ) به جنگ پرداختم و به خدا سوگند دوست مىداشتم كه با جان و همه چيز خودم او را حفظ و پاسدارى كنم . چون هوازن به هزيمت رفتند و پيامبر ( ص ) به جايگاه خود برگشتند ، به حضور آن حضرت رسيدم ، و آن حضرت فرمود : خدا را سپاس كه براى تو خيرى به مراتب بهتر از آنچه مىخواستى مقدر فرمود . و سپس از نيت و قصدى كه كرده بودم به من خبر داد .
چون مسلمانان به هزيمت رفتند و ظاهرا كار به زيان آنها مىنمود ، منافقان ، كفر و كينه و فسادى را كه در دل داشتند به زبان آوردند . ابو سفيان بن حرب گفت : اميدوارم تا كنار دريا عقبنشينى كنند . مردى از قبيلهء اسلم كه نامش ابو مقيت بود به او گفت : اگر نه اين بود كه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 694
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٩٤