تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
من هم لطف مىفرمود . حارث نسبت به مادر خود بسيار خوش رفتار بود ، مادرش از دست هيچكس بجز او چيزى نمىخورد ، و هيچكس سر او را به غير از حارث نمىشست و تاب زلفها و موهايش را باز نمىكرد . قبيلهء ثقيف نيز گريختند . پيرمردانى از ايشان - كه بعدها مسلمان شدند - مىگفته‌اند كه در آن جنگ شركت داشته‌ايم و رسول خدا ( ص ) ما را تعقيب مىكرد و ما همچنان مىگريختيم . بعضى از افراد ما پس از اينكه وارد حصار طائف هم شده بودند از شدت ترس همچنان مىپنداشتند كه پيامبر ( ص ) هنوز هم در تعقيب آنهاست . ابو قتاده مىگفته است : چون روز حنين به دشمن برخورديم نخست مسلمانان جنب و جوشى داشتند ، من متوجه شدم كه يك مسلمان با يك مشرك درگير است و نزديك بود كه آن مشرك به آن مسلمان غلبه كند . از پشت سر او خود را رساندم و ضربتى بر دوش مشرك زدم . او به سراغ من آمد و چنان مرا فرو گرفت كه از آن بوى مرگ استشمام كردم و اگر شدت خونريزى او نمىبود مرا كشته بود ، ولى به زمين افتاد و من سرش را جدا كردم و جامه و سلاح او را بر نداشتم و رفتم تا به عمر بن خطاب رسيدم و گفتم : چرا مردم چنين مىكنند و مىگريزند ؟ گفت : خواستهء الهى است . پس از اينكه مردم برگشتند پيامبر ( ص ) فرمود : هر كس كه كسى از كفار را كشته و گواه دارد جامه و سلاح مقتول از آن اوست . من برخاستم و گفتم : آيا كسى براى من گواهى مىدهد ؟ و نشستم . پيامبر ( ص ) براى بار دوم گفتار خود را تكرار فرمود و من برخاستم و گفتم : آيا كسى براى من گواهى مىدهد ؟ و نشستم . چون پيامبر ( ص ) براى بار سوم گفتار خود را تكرار فرمود عبد الله بن انيس برخاست و به نفع من گواهى داد . بعد هم اسود بن خزاعى را ديدم و او هم براى من گواهى داد . آن كسى هم كه جامه و سلاح آن مشرك را برداشته بود منكر اين نبود كه من او را كشته‌ام و من موضوع را به اطلاع پيامبر ( ص ) رساندم . آن شخص گفت : اى رسول خدا ، جامه و سلاح آن كشته پيش من است ، ولى شما ابو قتاده را راضى كنيد كه آنها از آن من باشد . ابو بكر گفت : اين ممكن نيست ، چرا نسبت به شيرى از شيران خدا كه در راه خدا و رسول جنگ كرده است چنين توقعى دارى كه جامه و سلاح كشته شده را به تو بدهد ؟ ! پيامبر ( ص ) فرمود : راست مىگويد و به آن شخص دستور دادند كه جامه و سلاح را به ابو قتاده بده ! و او آن را به من داد . ابو قتاده مىگويد : حاطب بن ابى بلتعه به من گفت : آيا سلاح را مىفروشى ؟ گفتم : آرى و به هفت اوقيه طلا فروختم و به مدينه آمدم و با آن پول در محلهء بنى سلمه نخلستانى خريدم كه نامش ردينىّ بود و اين اولين مالى بود كه در اسلام به دست آوردم و تا امروز از در آمد آن زندگى مىكنم .