مردان سپيد چهرهيى را سوار بر اسبان ابلق با عمامههاى سرخ كه دنبالهء آن را ميان شانههاى خود آويخته بودند ، گروه گروه ميان آسمان و زمين مىديديم كه از هيچ چيز خوددارى نمىكردند و ما به واسطهء ترسى كه از ايشان داشتيم نمىتوانستيم با آنها بجنگيم .
عبد الله بن عمرو بن زهير ، از عمر بن عبد الله عبسىّ ، از قول كسى ، از ربيعه نقل كرد كه مىگفته است : تنى چند از قوم ما كه در جنگ حنين شركت داشتند مىگفتند : ما در تنگهها و گردنهها كمين ساخته بوديم و ناگاه حملهء سراسرى خود را شروع كرديم ، و بر كار سوار شديم بطورى كه به سرعت نزديك كسى رسيديم كه بر استر سپيد سوار بود ، گرد او مردان سپيد پوش زيبارويى وجود داشتند و او خطاب به ما گفت : رويتان سياه باد ، برگرديد ! و ما گريختيم و مسلمانان بر كار سوار شدند و چنان شد كه شد . ما به پشت سر خود به آنها مىنگريستيم كه آهنگ ما داشتند ، در نتيجه جمعيت ما از هر سوى پراكنده شدند و لرزه بر اندام ما افتاده بود تا اينكه به سرزمينهاى بلند مناطق خود پناهنده شديم . وضع ما طورى بود كه اگر صحبتى هم مىكرديم نمىفهميديم چه مىگوييم چون ترس سراپاى وجود ما را گرفته بود ، و خداوند محبت اسلام را در دلهاى ما افكند .
پرچم هم پيمانان ثقيف در آن روز با قارب بن اسود بن مسعود بود ، و همين كه سپاهيان گريختند او هم پرچم را به درختى آويخت و خود و پسر عموهايش گريختند . از آنها فقط دو نفر كشته شدند كه از خاندان بنى غيره بودند به نامهاى « وهب » و « لجلاج » . چون خبر كشته شدن لجلاج به پيامبر ( ص ) رسيد فرمود : امروز سالار جوانان ثقيف كه از همه بجز ابن هنيده برتر بود كشته شد .
پرچم بنى مالك هم در دست ذو الخمار بود . چون قبيلهء هوازن گريختند مسلمانان آنها را تعقيب كردند . از ثقيفيان تنها صد نفر از بنى مالك كشته شدند ، كه از آن جمله است عثمان بن عبد الله كه نيك جنگ كرده بود و ثقيف و هوازن را بر قتل مسلمانان و جنگ تشويق مىكرد تا كشته شد .
لجلاج مردى از بنى كنّه بود ، و رسول خدا ( ص ) به افراد آن قبيله فرموده بود : اين مرد سالار جوانان بنى كنّه است بجز ابن هنيده - يعنى حارث بن عبد الله بن يعمر بن اياس بن اوس بن ربيعة بن حارث - و پيامبر لبخند مىزدند . كنّه زنى يمنى از قبيله غامد بود كه ميان قبائل عرب متولد شده و كنيز بود ، و حارث همهء بردگان بنى كنّه را آزاد كرد . عمر در خلافت خود به حارث گفت : آيا خوشحال مىشدى اگر خاندان عامر بن طفيل و علقمة بن علاثه به جاى كنّه مىبودند ؟ گفت : اى امير المؤمنين ، اگر چنين مىبود خيلى دوست مىداشتم . عمر گفت : ايكاش كنّه مادر من مىبود و خداوند از مهربانىهاى او كه به تو ارزانى داشته است به
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 692
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٩٢