تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
سپس روى به هزيمت نهادند و به خدا سوگند كه من چنان هزيمتى نديده‌ام ، كه قبيلهء هوازن از هر سو مىگريختند . دو پسرم - حبيب و عبد الله پسران زيد - پيش من آمدند و اسيرانى را آوردند كه دستهاى آنها را بسته بودند . من از خشم برخاستم و گردن يكى از اسيران را زدم . مردم نيز با اسيران خود مىآمدند و من ميان بنى مازن بن نجّار سى اسير ديدم . گروهى از مسلمانان هم كه تا مكه گريخته بودند ، دوباره برگشته و به دشمن حمله كردند و پيامبر ( ص ) همهء آنها را در غنايم سهيم فرمود . انس بن مالك مىگفت : امّ سليم دختر ملحان كه مادر من است به پيامبر ( ص ) مىگفت : اى رسول خدا ، آيا ديدى كه اين گروه گريختند و شما را خوار ساختند و مىخواستند تسليم دشمن كنند ؟ ! اكنون كه خداوند ترا از ايشان بى نياز ساخته است ايشان را عفو مفرماى و آنها را همينطور كه كافران را مىكشى بكش ! پيامبر ( ص ) فرمودند : اى امّ سليم ، خداوند خود كفايت فرمود ، و عافيت الهى سخت گسترده است . در آن روز شتر نر ابى طلحه همراه امّ سليم بود و چون مىترسيد كه شتر ، خود را از چنگ او بيرون آورد ، سر خود را نزديك سر شتر قرار داده و دست خود را داخل دهنه و لگام شتر كرده بود . امّ سليم بردى به كمر خود بسته ، و خنجرى در دست داشت . ابو طلحه كه همسر امّ سليم است از او پرسيد : اى امّ سليم ، اين چيست كه همراه تو است ؟ گفت : خنجرى است كه با خود برداشته‌ام تا اگر كسى از مشركان به من نزديك شد شكمش را پاره كنم . ابو طلحه گفت : اى رسول خدا ، مىشنوى كه امّ سليم چه مىگويد ؟ ! همچنين در آن روز ام حارث انصارى هم لگام شتر همسر خود ابو الحارث را گرفته بود و نام آن شتر مجسار بود . امّ حارث به شوهرش اعتراض كرد و گفت : اى حارث اين چه كارى است كه پيامبر را رها مىكنى ؟ ! و لگام شتر را محكم گرفت و شتر هم تلاش مىكرد كه خود را به شتران ديگر برسانند ، ولى ام حارث از شتر جدا نمىشد و مردم پشت كرده بودند و مىگريختند . امّ حارث گويد : عمر بن خطاب هم در حال گريز از كنار من گذشت ، گفتم : اى عمر ، اين چه حال است ؟ گفت : قضاى الهى است ! امّ حارث به پيامبر ( ص ) گفت : اى رسول خدا ، هر كس در حال گريز از كنار شتر من بگذرد او را خواهم كشت . امّ حارث مىگفت : به خدا قسم من هرگز مانند امروز نديده بودم كه اين قوم با ما چنين كنند ! و مقصود او بنى سليم و اهل مكه بود كه موجب گريز مردم شده بودند . ابن ابى سبره ، از قول محمد بن عبد الله بن ابى صعصعه نقل كرد كه : در روز حنين سعد بن عباده بر خزرجيان فرياد مىكشيد و مىگفت : اى خزرجيان ، اى خزرجيان ! و اسيد بن حضير خطاب به اوسيان فرياد مىكشيد : اى اوسيان ، كجا ! و هر يك سه مرتبه صدا زدند و به خدا قسم