او را مىدادم . چون پيامبر ( ص ) اين موضوع را به حارثه خبر دادند ، حارثه گفت : من تصور كردم آن شخص دحيهء كلبى است كه همراه شما ايستاده است .
در آن روز هنگامى كه مردم گريختند و كسى جز همان يكصد نفر پايدار باقى نماند ، از جمله دعاهايى كه رسول خدا ( ص ) خواند اين دعا بود : « پروردگارا حمد و ستايش تراست ، و به تو شكايت مىبرم و تو يارى دهندهيى » و جبرئيل به رسول خدا ( ص ) گفت : اين كلمات همان كلماتى است كه موسى هنگامى كه فرعون او را تعقيب مىكرد و دريا در برابرش بود و برايش شكافته شد بر زبان آورد .
معمر بن راشد ، از زهرى ، از عروة ، از عايشه نقل كرد كه : حارثة بن نعمان بر پيامبر ( ص ) عبور كرد در حالى كه آن حضرت با جبرئيل ايستاده بود و گفتگو مىكرد . حارثة بر آن دو سلام داد . پس از آن پيامبر ( ص ) به حارثة گفتند : آن مرد را ديدى ؟ حارثه گفت : آرى ، اما نفهميدم كيست ! پيامبر ( ص ) فرمود : او جبرئيل عليه السلام بود و پاسخ سلام ترا هم داد .
گفتهاند صد نفرى كه در جنگ حنين پايدارى كردند سى و سه نفر از مهاجران ، و شصت و هفت نفر از انصار بودند ، عباس و ابو سفيان بن حارث هم از ايشان بودند كه عباس لگام استر پيامبر ( ص ) را گرفته بود . ابو سفيان بن حارث سمت راست استر حركت مىكرد و ديگران آن حضرت را در بر گرفته بودند .
ابن عباس مىگفته است كه : جبرئيل بر پيامبر ( ص ) گذشته در حالى كه حارثة بن نعمان همراه رسول خدا بوده است . جبرئيل پرسيده است : اى محمد اين كيست ؟ پيامبر ( ص ) فرمودهاند : حارثة بن نعمان . جبرئيل گفته است : اين يكى از آن هشتاد نفرى است كه پايدارى كردهاند ، و خداوند متعال روزى آنها و عيال آنها را در بهشت بر عهده گرفته است .
ابن عباس مىگفته است : ابو سفيان بن حارث هم از كسانى است كه خداوند روزى خود و عيال ايشان را در بهشت بر عهده گرفته است .
گويند ، براء بن عازب مىگفته است : سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست ، رسول خدا پشت به جنگ نفرمود ، بلكه ايستاد و از خداوند طلب نصرت كرد و سپس از استر خود فرود آمد در حالى كه مىگفت :
انا النّبىّ لا كذب * انا ابن عبد المطّلب
من پيامبرى هستم كه هرگز دروغ نگفته است ، من پسر عبد المطّلبم .
در نتيجه خداوند هم نصرت خود را بر او فرو فرستاد ، و دشمنش را خوار كرد ، و حجت و برهان او را آشكار فرمود .