تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
پيامبر برساند و عبد الله بن عمرو بن عوف با اين پيام به سوى على ( ع ) برگشت . سعيد بن عبد العزيز تنوخى از قول يونس بن ميسرة بن حليس نقل كرد كه : چون على بن ابى طالب ( ع ) به يمن آمد خطبه ايراد فرمود . چون خبر آن به كعب الاحبار رسيد در حالى كه حلّه‌يى پوشيده بود بر مركب خود سوار شد و به اتفاق دانشمندى از دانشمندان يهود براى شنيدن خطبهء او آمدند و هنگامى رسيدند كه على ( ع ) مىگفت : بعضى از مردم شب مىبينند ولى روز نمىبينند . كعب گفت : راست مىگويد ! على ( ع ) فرمود : برخى از مردم نه شب مىبينند و نه روز . كعب گفت : راست مىگويد ! على ( ع ) فرمود : هر كس با دست كوتاه چيزى بدهد با دست دراز چيزى به او داده مىشود . كعب گفت : راست مىگويد ! دانشمندى كه همراه او بود گفت : چگونه هر چه مىگويد تصديق مىكنى ؟ كعب گفت : اينكه مىگويد « برخى از مردم در شب مىبينند و در روز نمىبينند » منظورش افرادى است كه به كتابهاى اول ايمان دارند و كتاب آخر را قبول ندارند ، و اينكه مىگويد « برخى نه شب مىبينند و نه روز » منظورش كسانى هستند كه نه به كتاب اول و نه به كتاب آخر معتقدند ، و اينكه مىگويد « هر كس با دست كوتاه چيزى بدهد با دست دراز چيزى به او داده مىشود » منظورش صدقاتى است كه خداوند متعال آن را بپذيرد و اين مثلى است كه خيلى آشكار است و من خود آن را آزموده‌ام . گويند ، در اين هنگام فقيرى پيش كعب آمد و كعب حلّهء خود را به او داد ، دانشمندى هم كه همراه او بود با حالت خشم از او جدا شد . زنى مقابل كعب سبز شد و گفت : چه كسى حاضر است مركوب خود را با من عوض كند ؟ كعب گفت : من حاضرم به شرط آنكه علاوه بر مركوب خودت يك حلّه هم بدهى ! زن پذيرفت . كعب مركوب را گرفت و حلّه را پوشيد و تند به راه افتاد و به آن دانشمند رسيد و مىگفت : هر كس با دست كوتاه چيزى بدهد با دست دراز چيزى به او داده مىشود ! اسحاق بن عبد الله بن نسطاس از عمرو بن عبد الله عبسى نقل كرد كه ، كعب الاحبار مىگفته است : هنگامى كه على ( ع ) به يمن آمد من به ديدارش رفتيم و گفتم : براى من نشانىهاى محمد ( ص ) را بگو ! و او شروع به گفتن كرد و من لبخند مىزدم . على ( ع ) پرسيد : چرا لبخند مىزنى ؟ گفتم : از اين جهت كه اين نشانيها مطابق است با نشانيهايى كه پيش ماست . على ( ع ) گفت : چيزهايى را كه حلال و حرام كرده است چطور ؟ گفتم : آنها هم مطابق با اطلاعات ماست . كعب مىگويد : من رسول خدا را تصديق كردم و به او ايمان آوردم و دانشمندان يهودى منطقهء خود را دعوت كردم و كتابى را بيرون آوردم و گفتم : اين كتاب را پدرم مهر و موم كرده و به من داده و گفته است آن را باز مكن تا وقتى كه بشنوى پيامبرى در مدينه ظهور كرده است .