تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥
مرد بوده است كه پيامبر ( ص ) نامهاى ايشان را به حذيفه و عمار رحمهما الله فرموده است . ابن ابى حبيبه از داود بن حصين از عبد الرحمن بن جابر بن عبد الله از پدرش نقل مىكرد كه عمّار بن ياسر و مردى از مسلمانان در موردى نزاع كردند و به يك ديگر دشنام دادند . چون آن مرد مىخواست در شماتت عمّار مبالغه كند ، عمّار گفت : مىدانى شمار سوء قصد كنندگان گردنه چند است ؟ گفت ، : خدا داناتر است . عمّار گفت : اطلاع خودت را در اين مورد بگو ! آن مرد سكوت كرد . كسانى كه حضور داشتند به او گفتند : چرا پاسخ رقيب خود را نمىدهى ؟ عمّار هم مىخواست چيزى را كه بر آنها و همه پوشيده است پاسخ دهد ، مرد هم كه نمىخواست با عمار صحبت كند به مردم گفت : ما مىگفتيم آنها چهارده نفرند . عمّار گفت : اگر تو هم از ايشان باشى پانزده نفر مىشوند ! آن مرد به عمّار گفت : آرام بگير ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا رسوا نسازى ! عمّار گفت : به خدا سوگند نام هيچكس را نمىبرم ولى گواهى مىدهم كه آنها پانزده نفر بودند ، كه دوازده نفرشان در شمار دشمنان جنگى خدا و رسول خدا شمرده مىشوند هم در اين جهان و هم در روز رستاخيز يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ 40 : 52 - روزى كه ستمگران را پوزش خواهى ايشان سودى نمىبخشد و براى آنها لعنت و براى آنها بدى آن سرى است . [ 1 ] معمر بن راشد ، از زهرى برايم نقل كرد كه : پيامبر ( ص ) از ناقهء خود فرود آمد و بر او وحى نازل شد و ناقه‌اش زانو به زمين زده بود . ناقه برخاست و به راه افتاد و لگام و افسارش به زمين كشيده مىشد . حذيفة بن اليمان ناقه را ديد و لگامش را گرفت و با خود آورد و چون ديد رسول خدا نشسته‌اند ، ناقه را هم به زمين خواباند و كنار آن نشست تا پيامبر ( ص ) برخاست و پيش او آمد و فرمود : كيستى ؟ گفت : حذيفه‌ام . پيامبر ( ص ) فرمودند : من رازى را براى تو مىگويم البته كه نبايد آن را فاش كنى ، من از اينكه بر فلان و فلان و فلان نماز بگزارم نهى شده‌ام - و آنها گروهى از منافقان بودند . پيامبر ( ص ) نام آنها را براى هيچكس غير از حذيفه اعلام نفرمود . چون رسول خدا ( ص ) رحلت فرمود ، عمر بن خطاب در زمان خلافت خود اگر كسى از آن گروه كه به آنها بد گمان بود مىمرد ، دست حذيفه را مىگرفت و او را براى نماز گزاردن بر آن مرده با خود مىبرد ، اگر حذيفه حاضر مىشد عمر نماز مىگزارد و اگر دست خود را مىكشيد و خوددارى مىكرد عمر هم با او مىرفت . ابن ابى سبره از سليمان بن سحيم از نافع بن جبير نقل كرد كه : رسول خدا ( ص ) به هيچكس غير از حذيفه در اين مورد خبرى نداده است ، و آن گروه دوازده نفر بودند و ميان
هامش
[ 1 ] سورهء 40 ، آيهء 52 .