تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
فرمود : كيست ؟ گفتم : ابو قتاده هستم ، ترسيدم بيفتيد و شما را راست كردم . فرمود : خداوند ترا حفظ كند همچنان كه رسولش را حفظ كردى ! پيامبر ( ص ) مقدار ديگرى راه پيمود و دو مرتبه چرت زد و به يك طرف خم شد و من دوباره او را راست كردم . بيدار شد و فرمود : اى ابو قتاده موافقى كمى بخوابيم ؟ گفتم : هرطور شما بخواهيد ! فرمود : ببين پشت سرت كيست ؟ نگاه كردم ديدم دو سه نفرند . فرمود : صدايشان بزن ! من گفتم : پيش رسول خدا بياييد ! و آمدند و ما پنج نفر شديم و همراه من ظرف آبى بود و ليوان كوچكى از پوست كه در آن آب مىآشاميدم . خوابيديم و بيدار نشديم مگر از حرارت خورشيد و گفتيم سبحان الله ، نماز صبح ما از دست بشد . پيامبر ( ص ) فرمود : حالا ما هم شيطان را به خشم مىآوريم همانطور كه او ما را به خشم آورد . با آبى كه در ظرف بود وضو ساخت و كمى زياد آمد و فرمود : اى ابو قتاده اين آب و آبخورى را نگهدار كه براى آن شأن و منزلتى خواهد بود . و نماز صبح را به صورت قضا بعد از طلوع آفتاب با ما گزارد و سورهء مائده را خواند و چون از نماز فارغ شد فرمود : اگر حرف ابو بكر و عمر را شنيده بودند كامياب مىشدند . علت اين بود كه آن دو خواسته بودند لشكر كنار آبى فرود آيد ولى مردم گوش نداده و در صحراى بدون آبى فرود آمده بودند . پيامبر ( ص ) سوار شد و هنگام ظهر به لشكر رسيد و ما همراهش بوديم و نزديك بود كه مردم و اسبها از تشنگى بميرند . در اين هنگام پيامبر ( ص ) آن ظرف آب مرا خواستند و ليوان را گرفتند ، آب را در ليوان ريختند و انگشتان خود را در آن نهادند ، از ميان انگشتان آن حضرت چندان آب جوشيد كه همهء مردم آب برداشتند و نوشيدند و اسبها و مركوبهاى خود را سيراب كردند و در آن لشكر دوازده هزار شتر - و به قولى پانزده هزار شتر - و ده هزار اسب بود و شمار مسلمانان سى هزار بود . و اين منظور پيامبر ( ص ) بود كه به ابو قتاده فرموده بود اين آب و ليوان را نگهدار . در تبوك چهار چيز صورت گرفته بود . گويند ، همان هنگام كه رسول خدا از تبوك به مدينه مراجعت مىفرمود و گرما شديد بود لشكر براى بار سوم غير از آن دو مرتبه گرفتار تشنگى و بى آبى سخت شد به طورى كه حتى مقدار كمى آب براى خيس كردن لب هم فراهم نمىشد . مردم به رسول خدا ( ص ) شكايت بردند . رسول خدا اسيد بن حضير را در روز تابستان به سراغ آب فرستادند و او بينى و دهان خود را بسته بود . پيامبر ( ص ) فرمودند : شايد براى ما بتوانى آبى پيدا كنى - و آن هنگام ميان حجر و تبوك بودند . اسيد بيرون رفت و به هر سو شتافت و سرانجام مشك آبى در دست زنى از قبيلهء بلىّ ديد . اسيد با آن زن صحبت كرد و خبر رسول خدا را به او داد ، او گفت : همين آب را دارم ، براى پيامبر ببر ! و آن را در اختيار اسيد و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 792 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)