خالد است و سهل بن سعد ساعدى ، مىگفتند : آنگاه پيامبر ( ص ) كنارى رفتند و منادى آن حضرت اعلان كرد كه بياييد و هر چه خوراك احتياج داريد برداريد ! و مردم روى آوردند و هر كس هر ظرفى را مىآورد پر مىكرد . يكى از آنها مىگفت : در آن روز من فقط يك قطعه نان و مشتى خرما ريخته بودم و حال آنكه ديدم كه همهء سفرهها انباشته و مملو از غذا شد ، و خودم دو جوال آوردم يكى را پر از سويق و ديگرى را پر از نان كردم و در جامهء خود هم آرد جا كردم به طورى كه تا مدينه ما را كافى بود . مردم هم همگى از اول تا آخر خوراك به اندازهء احتياج برداشتند و سپس سفرههاى را تكان دادند . پيامبر ( ص ) در حالى كه ايستاده بود مىفرمود :
گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و من بنده و فرستادهء اويم ، و گواهى مىدهم كه هر كس با حقيقت و از كنه دل خود به اين معتقد باشد خداوند او را از گرمى آتش قيامت حفظ مىفرمايد .
پيامبر ( ص ) همچنان در حركت بود تا اينكه بين تبوك و صحرايى كه معروف به صحراى ناقه بود به زمينى سنگلاخ رسيد كه از پايين آن منطقه آب كمى بيرون مىآمد به اندازهيى كه دو سه نفر را سيراب مىكرد . پيامبر ( ص ) فرمود : هر كس پيش از ما به اين چشمه رسيد آبى از آن بر ندارد تا ما برسيم . چهار نفر از منافقان كه معتّب بن قشير ، و حارث بن يزيد طائى هم پيمان بنى عمرو بن عوف ، و وديعة بن ثابت ، و زيد بن لصيت بودند پيشى گرفتند و از آن آب خوردند . پيامبر ( ص ) به آنها گفت : مگر شما را از اين كار نهى نكرده بودم ؟ و آنها را لعنت و بر ايشان نفرين فرمود . سپس فرود آمد و دست خود را در آن چشمه نهاد و با انگشت خود كمى آن را باز كرد تا آب كمى در دستش جمع شد و آن آب را به اطراف چشمه پاشيد و دست كشيد و دعا فرمود . ناگاه آب با شدت جوشيد و بسيار زياد شد . معاذ بن جبل گويد : سوگند به كسى كه جان من در دست اوست به هنگام باز شدن و جوشيدن آب صدايى همچون صداى صاعقه شنيدم ! و مردم هر چه مىخواستند آشاميدند و آب برداشتند . پيامبر ( ص ) فرمود :
اگر شما يا كسى از شما باقى بماند خواهد شنيد كه اين صحرا از همه جا سر سبزتر و خرم تر شده است ! گويد : همه آب برداشتند و آشاميدند . سلمة بن سلامة بن وقش گويد : به وديعة بن ثابت گفتم : واى بر تو ، بعد از اين موضوع كه ديدى باز هم جاى شك و ترديد است ؟ آيا عبرت نمىگيرى ؟
گفت : پيش از اين هم نظير اين كارها مىشده است ! سپس پيامبر ( ص ) از آنجا حركت فرمود .
عبيد الله بن عبد العزيز ، برادر عبد الرحمن بن عبد العزيز ، از عبد الرحمن بن عبد الله بن ابى صعصعه مازنى ، از خلّاد بن سويد ، از ابى قتاده نقل مىكرد كه گفته است : همچنان كه همراه سپاه حركت مىكرديم شبى من در خدمت پيامبر بودم و آن حضرت سوار بر شتر بود .
حضرت چرت زد و به يك طرف خم شد كه من نزديك رفتم و او را راست كردم . بيدار شد و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 791
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٩١