تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 788

مساهمون:

ص٧٨٨
خرمهره نبنديد . پيامبر ( ص ) از روز ورود به تبوك تا روزى كه از آنجا حركت فرمود عبّاد بن بشر را به فرماندهى پاسداران منصوب فرموده بود و او همراه ياران خود برگرد لشكر پاسدارى مىداد . يك روز صبح پيش رسول خدا آمد و گفت : ديشب تا صبح از پشت سر خود صداى تكبير مىشنيدم آيا شما كسى را مأمور فرموده‌ايد كه از پاسداران مواظبت كند ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : من چنين كارى نكرده‌ام ولى شايد بعضى از مسلمانان پاسخ تكبير سواران ما را مىدهند . سلكان بن سلامه گفت : اى رسول خدا من همراه ده نفر از مسلمانان بر اسبهاى خود بيرون رفتيم و از پاسداران پاسدارى كرديم . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند پاسداران پاسداران را كه در راه خدا چنين مىكنند رحمت فرمايد ! شما در قبال پاسدارى از مردم و مركبها ، قيراطى اجر و پاداش خواهيد داشت . گويند ، گروهى از بنى سعد هذيم پيش رسول خدا آمدند و گفتند ، اى رسول خدا ما به حضور شما آمده‌ايم و اهل خود را كنار چاهى كه از آن ماست گذاشته‌ايم ، آب آن چاه اندك است و گرماى شديد را مىبينى ، مىترسيم كه اگر به نقاط ديگر كوچ كنيم راهزنان راه را بر ما ببندند ، زيرا هنوز اسلام در اطراف ما رايج نشده است ، از خداوند بخواه كه آب چاه ما زياد شود و با آن سيراب شويم و هيچ قومى عزيزتر از ما نباشد و مخالفان دين ما بر ما عبور نكنند . پيامبر ( ص ) فرمود : چند سنگ‌ريزه براى من بياوريد ! سه عدد سنگ‌ريزه آورده و به رسول خدا ( ص ) دادند . آن حضرت به آنها دست كشيد و فرمود : اين سنگ‌ها را ببريد و يكى يكى در چاه خود بيندازيد و نام خدا را بر زبان آوريد . آنها از پيش پيامبر برگشتند و چنان كردند . چاه ايشان آكنده از آب شيرين شد و مشركانى كه نزديك آنها بودند از آنجا كوچيدند و رفتند و هنوز پيامبر ( ص ) به مدينه نرسيده بود كه كفار از اطراف آنها كوچيده و يا مسلمان شده بودند . گويند ، زيد بن ثابت مىگفته است : در جنگ تبوك همراه رسول خدا بوديم و براى خود خريد و فروش مىكرديم و پيامبر ( ص ) ما را در آن حال مىديد و منع نمىفرمود . گويد : رافع بن خديج مىگفته است : هنگامى كه در تبوك بوديم آذوقهء ما تمام شد و تمايل بسيار به خوردن گوشت داشتيم و يافت نمىشد . من پيش رسول خدا ( ص ) رفتم و گفتم : اينجا محل گوشت و جاى شكار است ، و من از اهل شهر سؤال كردم و آنها به شكار گاهى نزديك اينجا كه در مغرب اين ناحيه قرار دارد اشاره كردند ، آيا اجازه مىفرماييد كه با تنى چند از ياران خود به شكار بروم ؟ فرمود : اگر رفتى همراه گروهى از يارانت و سوار بر اسب برويد كه به هر حال شما از لشكرگاه دور مىشويد . گويد : با ده نفر از انصار كه ابو قتاده هم بود