براى تو انجام مىدهم . چون خالد با اكيدر چنين قرار و مصالحهيى انجام داد ، در حالى كه اكيدر در بند بود او را كنار حصار آورد و اكيدر به خويشان خود گفت : در حصار را باز كنيد ! ولى آنها كه چنين ديدند ، مضاد - برادر اكيدر - از اين كار ممانعت كرد . اكيدر به خالد گفت : به خدا قسم مىدانى كه چون آنها مرا در بند ديدند در را نگشادند ، اكنون تو مرا بگشاى و من خدا و امانت را براى تو گواه مىگيرم كه در را بگشايم مشروط بر اينكه با اهل آن صلح كنى . خالد گفت : من با تو صلح خواهم كرد . اكيدر گفت : حالا اگر مىخواهى تو به شرايط صلح حكم كن و اگر مىخواهى من . خالد گفت : هر چه تو بدهى و پيشنهاد كنى از تو مىپذيريم . اكيدر صلح كرد به اينكه دو هزار شتر و هشتصد رأس اسب و چهار صد زره و چهار صد نيزه بدهد ، مشروط بر اينكه خالد او و برادرش را به حضور پيامبر ( ص ) ببرد تا آن حضرت دربارهء ايشان حكم كند . چون خالد اين را پذيرفت او را رها كرد و او هم حصار را گشود و خالد وارد آن شد و مضاد برادر اكيدر را به بند كشيد و شتران و اسبان و سلاح را گرفت و در حالى كه اكيدر و مضاد همراهش بودند به سوى مدينه حركت كرد . چون خالد اكيدر را به حضور پيامبر ( ص ) آورد ، رسول خدا با او صلح كرد كه او جزيه بپردازد و خون او و برادرش را حفظ و آزادشان فرمود .
رسول خدا ( ص ) عهد نامهيى مرقوم فرمود كه مشتمل بر امان ايشان و شرايط صلح بود و در آن هنگام با ناخن خود آن را ممهور فرمود .
گويند ، واثله پسر اسقع ليثى به مدينه آمد و در كنار شهر فرود آمد تا هنگام نماز صبح كه به حضور پيامبر آمد و با آن حضرت نماز صبح گزارد . پيامبر ( ص ) پس از نماز صبح معمولا بر مىگشت و به چهرهء اصحاب خود مىنگريست و چون نزديك واثله رسيد او را نشناخت .
فرمود : تو كيستى ؟ او خود را معرفى كرد . پيامبر ( ص ) فرمود : براى چه آمدهاى ؟ گفت : آمدهام تا بيعت كنم . پيامبر ( ص ) فرمود : يعنى به هر چه توانايى عمل كنى ؟ گفت : آرى . و پيامبر ( ص ) با او بيعت فرمود . پيامبر ( ص ) در آن هنگام عازم تبوك بود ، واثله هم پيش خويشاوندان خود برگشت و به ديدار پدر خود اسقع رفت . پدر همين كه حالات او را ديد گفت : آن كار را كردى ، مسلمان شدى ؟ ! واثله گفت : آرى . پدر گفت : به خدا سوگند هرگز با تو صحبت نخواهم كرد . او پيش عمويش آمد كه پشت به آفتاب داده بود . به عمويش سلام كرد و او گفت : آن كار را كردى ؟ گفت : آرى . او هم واثله را سرزنش كرد ولى كمتر از پدرش و گفت : شايسته نبود كه در كارى بر ما سبقت بگيرى . خواهر واثله كه گفتار او را شنيد پيش آمد و به او به شيوهء مسلمانان سلام داد . واثله به او گفت : خواهركم اين حالت براى تو از كجاست ؟ گفت : گفتگوهاى تو و عمويت را شنيدم . واثله براى عموى خود اسلام را بيان و توصيف كرده بود و خواهرش شيفته و مسلمان شده بود . واثله گفت : خواهركم خداوند متعال براى تو ارادهء خير فرموده است ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 783
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٨٣