گفت : ديدم كه همه را در برابر محمد گردن زدند . سلّام بن مشكم گفت : همهء اينها كار حيىّ بن اخطب است ، شومى او نخست ما را گرفت و با رأى ما مخالفت كرد ، و ما را از شرف و اموالمان جدا كرد ، بعد هم برادران ما را به كشتن داد . و بدتر از كشته شدن ، اسارت زن و فرزند است ، از اين پس هيچ يهودى در حجاز باقى نخواهد ماند ( آيين يهود در حجاز از ميان رفت ) يهود رأى و عزمى ندارد . گويند : چون اين خبر به زنان خيبر رسيد فرياد بر آوردند ، و گريبان دريدند ، و موهاى خود را كندند ، و ماتم به پا داشتند ، و زنان عرب هم براى تسليت پيش آنها رفتند .
يهوديان پيش سلّام بن مشكم اظهار ترس و بيم كردند ، و گفتند : اى ابا عمرو چاره چيست ؟ و هم گويند : كنيهء او ابو حكم بوده است . گفت : شما با رأى و انديشهاى كه به آن عمل نمىكنيد چه مىخواهيد بكنيد ؟ كنانه گفت : اكنون وقت سرزنش نيست ، كار به آنجا كشيده است كه مىبينى . سلّام گفت : محمد از كار يهوديان مدينه آسوده شد ، و اينك به سوى شما خواهد آمد و در منطقهء شما فرود مىآيد ، و به شما هم همان را خواهد كرد كه با بنى قريظه .
گفتند : چاره و نظر تو چيست ؟ گفت : با همهء يهود خيبر كه شمارشان زياد است به سويش حركت مىكنيم ، و يهوديان تيماء ، فدك و وادى القرى را هم به كمك مىگيريم ، و به هيچ كس از عرب تقاضاى كمك نمىدهيم . ديديد كه در جنگ خندق با شما چه كردند ، شما با آنها شرط كرديد كه خرماى خيبر را به آنها خواهيد داد در عين حال اعتنا نكردند و شما را خوار و زبون ساختند ، و از محمد مقدار كمى خرماى اوس و خزرج را مطالبه كردند و از جنگ با او منصرف شدند ، و نعيم بن مسعود آنها را فريب داد ، با آنكه آن همه خوبى به او كرده بودند . به هر حال همگى به سراغ محمد به مدينه مىرويم ، و با او در مقابل خونهاى تازه و كهنه جنگ مىكنيم . يهوديان گفتند : اين رأى صحيح است . كنانه گفت : من عرب را آزمودهام ، همگى دشمن سرسخت محمدند ، بعلاوه اين دژهاى ما مثل دژهاى بنى قريظه نيست ، و محمد چون اين را مىداند هرگز به سراغ ما نخواهد آمد . سلّام بن مشكم گفت : آرى اين مردى است كه تا يقهاش را نچسبند ، جنگ نمىكند . و اين پسنديده است .
حسان بن ثابت سعد بن معاذ را چنين مرثيه گفته است [ 1 ] . . .
هامش
[ 1 ] ابن اسحاق در سيره اشعار حسان بن ثابت را نقل كرده است . ( سيره ، ج 3 ، ص 282 ) .