تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
يهود ، زبير بن باطا و امثال او گفتند : بعد از زن و فرزند چه چيزى در زندگى بهتر خواهد بود . كعب گفت : فقط يك راه ديگر باقى مانده است ، كه اگر آن را نپذيريد كارتان زار خواهد بود . گفتند : آن چيست ؟ گفت : امشب شب شنبه است ، و قاعدتا محمد و اصحاب او يقين دارند كه امشب با آنها جنگ نمىكنيم ، بياييد امشب بيرون رويم ، شايد كه بر او شبيخون بزنيم . گفتند : مىگويى شنبه خود را تباه كنيم ، تو كه مىدانى از اين كار بر سر ما چه آمده است ؟ حيىّ هم گفت : وقتى كه قريش و غطفان اينجا بودند ، من تو را به همين كار دعوت كردم ، و تو از شكستن حرمت شنبه خوددارى كردى . كعب گفت : اگر يهود از من اطاعت كنند ، اين كار را خواهند كرد . يهوديان فرياد كشيدند كه ما شنبهء خود را نمىشكنيم . نبّاش بن قيس بن كعب گفت : چگونه اميد شبيخون زدن به ايشان دارى ، و حال آنكه مىبينى كه روز به روز كار آنها استوارتر مىگردد ؟ اول كه ما را محاصره كرده بودند ، روزها جنگ مىكردند و شبها بر مىگشتند ، در آن صورت اين پيشنهاد تا اندازه‌اى ممكن بود ، ولى اكنون شبها هم همينجا شب زنده دارند و شبانه روز مىجنگند ، چگونه مىخواهى به آنها شبيخون بزنى ؟ به هر حال ، اين گرفتارى و خونريزى است كه سرنوشت براى ما نوشته است . ميان يهوديان اختلاف افتاد ، و ايشان دست و پاى خود را گم كردند و از كردهء خود پشيمان شدند . دل آنها بر كودكان و زنان مىسوخت ، و زنها و بچه‌ها همين كه به ضعف خود پى بردند ، به هلاك خود مطمئن شده و شروع به گريستن كردند . صالح بن جعفر ، از محمد بن عقبه ، از ثعلبة بن ابى مالك ، برايم نقل كرد كه مىگفت : ثعلبه و اسيد پسران سعيّه ، و اسد بن عبيد عموى آنها گفتند : اى گروه بنى قريظه ، به خدا قسم شما مىدانيد كه او رسول خداست ، و صفات او همه همانهايى است كه مىدانيم و دانشمندان خودمان و دانشمندان بنى نضير براى ما نقل كرده‌اند . يكى از ايشان همين حيىّ بن اخطب بود ، و ديگرى جبير بن هيّبان كه در نظر ما از همه راستگو تر بود ، و او در بستر مرگ خود مشخصات پيامبر را بيان كرد . يهوديان گفتند : ما از تورات جدا نمىشويم ! اين سه نفر همين كه سرپيچى يهوديان را ديدند ، در همان شبى كه فردايش بين قريظه از حصارها به ناچار فرود آمدند ، پايين آمده و اسلام آوردند ، و خود و زن و فرزند و اموالشان در امان قرار گرفتند . ضحّاك بن عثمان ، از محمد بن يحيى نب حبّان ، برايم نقل كرد كه مردى از يهوديان به نام عمرو بن سعدى ، به آنها گفت : شما مگر براى محمد سوگند نخورده و پيمان نبسته بوديد كه هيچيك از دشمنانش را عليه او يارى ندهيد ، و بلكه او را عليه دشمن يارى دهيد ؟ من كه در اين كار اخير شما دخالت نداشتم ، و در مكر و حيلهء شما شركت نكردم ، امّا مىگويم اكنون كه از