تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
زهرى گويد : مردى از انصار برايم نقل كرد كه ، چون ابى لبابه از بخشودن آن درخت خوددارى كرد ، ابن دحداحه كه مردى از انصار بود ، به پيامبر ( ص ) گفت : اگر اجازه فرماييد آن را بخرم و به آن يتيم بدهم ، و آيا در اين صورت نظير اين درخت براى من در بهشت خواهد بود ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : آرى . ابن دحداحه حركت كرده پيش ابى لبابه رفت و گفت : آيا حاضرى خرما بن خود را در برابر يك نخلستان من به من بفروشى ؟ و او را نخلستانى بود . ابى لبابه گفت : آرى . و ابن دحداحه آن درخت را به نخلستان خود خريد ، و به يتيم داد . چيزى نگذشت كه كفار قريش به جنگ احد آمدند ، و ابن دحداحه به جنگ رفت و شهيد شد ، و پيامبر ( ص ) مىفرمودند : چه بسا درختان خرماى شاخه فرو هشته كه در بهشت براى ابن دحداحه خواهد بود . گويند : چون مسألهء محاصرهء يهوديان سخت شد ، كسى را به حضور پيامبر ( ص ) فرستادند و تقاضا كردند كه ابى لبابة بن عبد المنذر را براى مذاكره پيش ما بفرست . ربيعة بن حارث با اسناد خود برايم نقل كرد كه ابى لبابه مىگفت : چون بنى قريظه كسى را پيش پيامبر ( ص ) فرستاده و تقاضا كردند كه مرا پيش آنها بفرستند ، حضرت مرا فرا خواند و فرمود : برو پيش همپيمانهاى خودت ببين چه مىگويند ، چون آنها از ميان اوسيان تو را برگزيده‌اند . ابى لبابه گويد : پيش آنها رفتم در حالى كه محاصره بر آنها خيلى سخت آمده بود . آنها پيش من دويدند و گفتند ما بيشتر از همهء مردم نسبت به تو دوستيم . كعب بن اسد هم برخاست و به من گفت : اى ابا بشير ، تو مىدانى كه ما نسبت به تو و قوم تو در جنگ حدائق و بعاث و ديگر درگيرىهايى كه داشته‌ايد چه كارها كه نكرديم . اكنون اين محاصره بر ما بسيار سخت است ، و مشرف به هلاك و نابودى شده‌ايم ، و محمد هم از محاصرهء ما دست بردار نيست مگر اينكه تسليم بدون قيد و شرط او بشويم . و حال آنكه اگر از ما بگذرد حاضريم بن سرزمين خيبر يا شام برويم ، و گامى بر خلاف او برنداريم ، و هرگز كسى را براى جنگ با او جمع نكنيم . ابو لبابه گفت : اگر اين ( حيىّ بن اخطب ) با شما نمىبود موجبات هلاك شما را فراهم نمىساخت . كعب گفت : آرى به خدا قسم او مرا در اين گرفتارى كشاند ، و نخواهد توانست كه بيرونم بياورد . حيىّ گفت : چه بكنم ؟ من طمع داشتم كه بر او پيروز شويم ، وقتى هم كه حسابم خطا در آمد با جان خود با تو برابرى و همدردى كردم ، حالا هم آنچه بر سر تو بيايد بر سر من هم خواهد آمد . كعب گفت : چه فايده‌اى دارد كه من و تو با هم كشته شويم ، و زن و فرزندمان اسير شوند ؟ حيىّ گفت : به هر حال ، گرفتارى و خونريزيى است كه بر ما نوشته شده است . كعب به من گفت : به هر حال عقيده تو چيست ؟ ما از ميان همه تو را برگزيده‌ايم ، محمد فقط با تسليم شدن