دوات و كاغذ هم براى نوشتن پيمان نامه آماده بود ، دوات و كاغذ را به عثمان بن عفّان دادند و او مىخواست پيمان نامه صلح را بنويسد . عبّاد بن بشر در حالى كه كاملا مسلح بود بالاى سر پيامبر ( ص ) ايستاده بود . اسيد بن حضير به حضور رسول خدا ( ص ) آمد و نمىدانست كه موضوع چيست . همين كه عيينه آمد و در حضور پيامبر ( ص ) بىادبانه نشست و پايش را دراز كرد ، اسيد بن حضير خطاب به او گفت : آى بوزينه پاهايت را جمع كن ! آيا در محضر رسول خدا ( ص ) پايت را دراز مىكنى ؟ اسيد بن حضير كه مسلح به نيزه بود به او گفت : به خدا اگر حرمت پيامبر ( ص ) نمىبود خايههايت را با نيزه بيرون مىكشيدم ، سپس به پيامبر ( ص ) رو كردو گفت : اى رسول خدا ! اگر آنچه مىكنيد به دستور وحى است انجام دهيد ، و اگر غير از اين است به خدا جز شمشير چيزى به آنها نمىدهيم ! كى ايشان اين گونه امتياز گرفتن را انتظار داشتهاند . پيامبر ( ص ) سكوت فرمودند و سعد بن معاذ ، و سعد بن عباده را احضار ، و با آن دو در اين مورد مشورت فرمود . پيامبر ( ص ) در حالى كه همه نشسته بودند به سعد بن معاذ ، و سعد بن عباده تكيه داده و پوشيده با آنها صحبت فرمود و ايشان را در جريان گذاشت . آن دو گفتند : اگر اين دستورى آسمانى است كه حتما انجام دهيد ، و اگر دستور آسمانى نيست و خودتان مايليد ، باز هم ميل خود را انجام دهيد كه ما گوش بفرمان و فرمان برداريم ، ولى اگر مشورت مىفرماييد براى آنها پيش ما چيزى جز شمشير نيست . و سعد بن معاذ نامه را گرفت .
پيامبر ( ص ) فرمودند : من ديدم كه همهء اعراب ، يك دل قصد جنگ با شما را دارند اين بود كه گفتم اين عده را راضى كنم و با آنها نجنگم . آن دو گفتند : اى رسول خدا ! اينها اگر در جاهليت از قحطى ، خون و پوست جانوران را مىخوردند ، باز هم طمع نداشتند كه چنين ارفاقى از ما ببينند . يا خرما را از ما مىخريدند ، و يا ميهمانشان مىكرديم ، اكنون كه خداى تعالى تو را براى ما آورده است ، و ما را به تو گرامى داشته است ، و به وسيلهء تو ما را هدايت فرموده است ، به آنها حق السكوت بدهيم ! به خدا هرگز جز شمشير به ايشان نخواهيم داد ! پيامبر ( ص ) به سعد فرمودند : نامه را پاره كن و او بر آن آب دهان انداخت ، و آن را پاره كرد ، و خطاب به عيينه گفت :
ميان ما شمشير حكم فرماست ! عيينه برخاست ، و گفت : به خدا تصميمى كه گرفته بوديد ، و آن را ترك كرديد براى شما خيلى بهتر از اين تصميمى است كه گرفتهايد ، شما با اين قوم ياراى ستيز نداريد . عبّاد بن بشر گفت : اى عيينه آيا ما را از شمشير مىترسانى ؟ به زودى خواهى دانست كداميك از ما ناتوانتر است . فراموش كردهاى كه تو و قومت از درماندگى خون و پوست و استخوانهاى پوسيده مىخورديد و براى كمك پيش ما مىآمديد ، و هرگز چنين انتظارى از ما نداشتيد مگر اينكه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٥٩