جامههاى خود را با خون سياهرگ گردن دشمن خون آلود كرد ، من خون خود را از فهر گرفتم ، و ديه را هم از بزرگان بنى نجّار دريافت داشتم ، و به هر حال خون و خونبها را گرفتم ، و نخستين كسى هستم كه به سوى بتها بر مىگردم .
و بدين سبب بود كه رسول خدا ( ص ) خون او را هدر اعلام فرمود .
واقدى گويد : ابن ابى سبره ، از اسحاق بن عبد الله بن ابى فروه ، از ابىّ بن كعب بن مالك نقل كرد كه : چون مقيس بن صبابه پيش قريش برگشت ، به او گفتند ، تو كه دين محمد را پذيرفته بودى چه چيز موجب شد كه برگردى ؟ او نخست به كنار اساف و نائله دو بت بزرگ آمد و سر خود را تراشيد و سپس گفت : من دينى بهتر و قديمى تر از دين شما نديدهام . و بعد هم به آنها خبر داد كه چه كرده و چگونه قاتل برادرش را كشته است .
عبد الله بن يزيد هذلى ، از ابو حصين هذلى نقل كرد كه : چون افرادى كه پيامبر ( ص ) به قتل ايشان فرمان داده بود كشته شدند ، فرياد توجه و زارى در مكه شنيده شد . ابو سفيان بن حرب پيش پيامبر ( ص ) آمد و گفت : پدر و مادرم فداى تو گردند ، بقيهء خويشاوندان خويش را باقى بدار . پيامبر ( ص ) فرمود : پس از اين هرگز كسى از قريش در حالى كه كافر باشد ، كشته نخواهد شد .
يزيد بن فراس ، از عراك بن مالك ، از حارث بن برصاء نقل كرد كه : شنيدم پيامبر ( ص ) فرمودند : از اين پس تا روز قيامت كسى با قريش به عنوان كفر جنگ نخواهد كرد .
ابن ابى سبره ، از حسين بن عبد الله ، از عكرمه ، از ابن عباس نقل مىكند كه : پيامبر ( ص ) دستور قتل وحشى را هم صادر فرموده بودند و مسلمانان سخت در طلب وحشى بودند . وحشى به طائف گريخت و همانجا مقيم شد و چون نمايندگان مردم طائف به حضور پيامبر ( ص ) آمدند او هم همراه ايشان آمد و به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و شهادتين گفت . رسول خدا ( ص ) فرمود : وحشى هستى ؟ گفت : آرى . فرمود : بنشين و خبر بده كه حمزه را چگونه كشتى ؟ و چون خبر داد ، فرمود : خودت را از نظرم دور بدار .
وحشى مىگفته است : از آن پس هر گاه پيامبر ( ص ) را مىديدم از او مىگريختم . و چون مسلمانان به جنگ مسيلمه رفتند من با همان حربه او را هم زدم و مردى از انصار هم به مسيلمه ضربتى زد و پروردگار داناتر است كه كداميك از ما دو نفر او را كشتهايم .
اسماعيل بن ابراهيم بن عبد الله بن ابى ربيعه ، از قول پدرش نقل كرد كه : پيامبر ( ص ) در
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 660
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٦٠