تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
لذا به خشم آمد و او را چندان زد كه مرد . همين كه او را كشت با خود گفت : اگر پيش محمد برگردم مرا خواهد كشت . اين بود كه مرتد شد و از اسلام برگشت و هر چه از زكات گرفته بود برداشت و به مكه گريخت . اهل مكه از او پرسيدند : چه چيز تو را پيش ما برگردانده است ؟ گفت : من دينى بهتر از دين شما نيافتم . و همچنان بر شرك خود باقى ماند . او دو كنيز خواننده هم داشت كه نام يكى فرتنا و نام ديگرى ارنب بود و هر دو بدكاره هم بودند . ابن خطل شعر هم مىگفت و ترانه‌هايى در هجو رسول خدا ( ص ) مىسرود و به آن دو دستور مىداد تا بخوانند . مشركان پيش او و دو كنيزش رفت و آمد داشتند و شراب مىخوردند و در مجلس باده‌گسارى ، آن دو زن همان ترانه‌ها را مىخواندند . ساره كنيز عمرو بن هاشم هم در مكه خواننده بود و در مجالس عزا هم نوحه مىخواند . عمرو و ديگران هجويه‌هاى رسول خدا ( ص ) را به او مىآموختند و او آنها را در مجالس مىخواند . اين ساره به حضور پيامبر ( ص ) آمد و از آن حضرت كمك خواست و از نيازمندى خود شكوه كرد . پيامبر ( ص ) فرمودند : آنچه از خوانندگى و تعزيه گردانى گيرت مىآيد بس نيست ؟ او گفت : اى محمد از هنگامى كه گروهى از قريش در جنگ بدر كشته شده‌اند آنها سماع را ترك كرده‌اند . پيامبر ( ص ) نسبت به او نيكى فرمود و شترى خواربار به او بخشيد ، و او پيش قريش برگشت و همان آيين و دين خود را داشت . پيامبر ( ص ) روز فتح مكه دستور قتل او را صادر فرمودند و او كشته شد . در مورد آن دو كنيز هم پيامبر ( ص ) دستور قتل صادر فرمود و يكى از آن دو ( ارنب ) كشته شد . فرتنا امان خواست و مسلمان شد و تا زمان عثمان زنده بود و در آن هنگام يكى از دنده‌هايش شكست و از درد آن مرد . عثمان براى او هشت هزار درم ديه تعيين كرد تا كسى كه دنده‌اش را شكسته است پرداخت كند ، شش هزار درم اصل ديه و دو هزار درم هم براى سنگينى جرم . اما مقيس بن صبابه همراه داييهاى خود - بنى سهم - بود كه مادرش از آن قبيله است . روز فتح مكه با تنى چند از نديمان خود مشغول شرابخوارى بودند كه نميلة بن عبد الله ليثى جاى او را پيدا كرد و به سراغش آمد و صدايش زد . او همچنان كه سياه مست بود ، از خانه بيرون آمد ، و به اين ابيات تمثل جست ، آن اشعار را ابن جعفر و ديگران براى من چنين خواندند : اى بكر ، بگذار تا شراب بياشامم كه من ، ديدم مرگ سراغ برادرم هشام را گرفت . مرگ به سراغ پدرت ابو يزيد هم آمد ،