تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
تعيين كرده بودند ، و او به تنهايى آن را كند و چون از كندن آن فارغ شد ، مىگفت : پروردگارا ، زندگىاى جز زندگى آخرت نيست . ايّوب بن نعمان از قول پدرش و او از قول جدّش ، و جدّش از قول كعب بن مالك نقل كرد كه گفته است : در روز خندق ضمن كندن زمين رجز مىخوانديم و ما - كه همه از بنى سلمه بوديم - در يك گوشه مشغول كار بوديم ، و پيامبر ( ص ) فرموده بودند كه من چيزى نسرايم . من گفتم : آيا پيامبر ( ص ) در مورد كس ديگرى هم ، چنين تصميمى گرفته‌اند ؟ گفتند : آرى به حسّان بن ثابت هم ، چنين فرموده‌اند . من دانستم كه پيامبر ( ص ) از اين جهت ما را منع فرموده است كه ما مىتوانستيم چيزى بسراييم ، و ديگران قدرت آن را نداشتند . بدين جهت تا پايان كار حرفى نزدم . چون كندن خندق تمام شد ، پيامبر ( ص ) فرمودند : هيچ كس نبايد از آنچه دوستش گفته است خشمگين شود و نبايد تعبير بدى كند ، مگر آنچه كه كعب و حسّان گفته‌اند چون آن دو مايهء سرودن شعر را دارند . يحيى بن عبد العزيز از قول عاصم بن عمر بن قتاده برايم نقل كرد كه : جعيل بن سراقه مردى نيكوكار و در عين حال زشت و گرفتار بيمارى پوستى بود و در روز خندق با مسلمانان در كندن خندق كمك مىكرد . پيامبر ( ص ) در آن روز نام او را به عمر تغيير دادند ، و مسلمانان شروع به خواندن رجزى كردند كه چنين بود : بعد از اينكه نام او جعيل بود پيامبر او را عمر نام گذاشت ، آرى او براى بيچارگان پشتيبانى آشكار بود . و پيامبر ( ص ) فقط دو كلمهء آخر هر مصراع را تكرار مىفرمود . هنگامى كه مسلمانان مشغول كندن خندق بودند ، زيد بن ثابت هم از كسانى بود كه خاك مىبرد . سعد بن معاذ كه همراه رسول خدا ( ص ) نشسته بود ، به زيد بن ثابت نگاه كرد و به پيامبر ( ص ) گفت : اى رسول خدا ، خدا را سپاسگزارم كه مرا آنقدر زنده نگهداشت كه به تو ايمان آوردم ، من در روز جنگ بعاث پدر اين زيد را كه ثابت بن ضحاك بود و بيمارى صرع داشت در آغوش گرفتم . پيامبر ( ص ) فرمود : بسيار پسر خوبى است ! اتفاقا زيد بن ثابت در خندق دراز كشيده و خوابش برده بود ، و خوابش به حدّى سنگين شده بود كه عمارة بن حزم شمشير و كمان و سپرش را برداشت و او بيدار نشد . مسلمانان پس از اينكه از حفر خندق فارغ شدند پراكنده گرديدند و تصميم گرفتند از خندق مواظبت كنند و گرد آن پاسدارى دهند . آنها متوجه زيد نشدند و او را همچنان خفته ترك كردند . زيد بيدار شد و چون اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 335 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)