تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
بودند ، در حالى كه صفوان همراه ايشان بود به بازديد غنايم پرداختند . صفوان به دره‌اى كه پر از شتر و بز و ميش بود خيره شده بود و مدتى به آن دره نگاه مىكرد . پيامبر ( ص ) كه مواظب او بودند ، فرمودند : اى ابو وهب از اين دره خوشت آمده است ؟ گفت : آرى . فرمود : دره و آنچه كه در اوست از تو باشد . در اين موقع صفوان گفت : هيچ كس به اين نيك نفسى نيست مگر اينكه پيامبر باشد ، گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و محمد رسول اوست . و همانجا مسلمان شد . عبد الحميد بن جعفر ، از يزيد بن ابى حبيب ، از عطاء بن ابى رباح برايم نقل كرد كه : ابو سفيان بن حرب ، و حكيم بن حزام ، و مخرمة بن نوفل قبل از همسران خود مسلمان شدند ، و پيش از آنكه عدّهء همسرانشان تمام شود پيش آنها رفتند و چون زنهايشان مسلمان شدند پيامبر ( ص ) نكاح آنها را با همان عقد اول تنفيذ فرمود . و همسر صفوان و همسر عكرمه پيش از شوهران خود مسلمان شدند و پس از اينكه شوهران آن دو مسلمان شدند ، پيامبر ( ص ) زنها را با همان عقد اول در اختيارشان قرار دادند و اين بدان جهت بود كه شوهرها در مدت عدّه اسلام آورده بودند . گويند ، عبد الله بن سعد بن ابى سرح از كاتبان وحى بود ، گاهى اتفاق مىافتاد كه پيامبر به او املاء مىفرمودند « سميع عليم » و او مىنوشت « عليم حكيم » و چون پيامبر ( ص ) آن را مىخواند مىفرمود : خداوند چنين است . در نتيجه ابن ابى سرح دچار فتنه شد و گفت : محمد نمىفهمد چه مىگويد ! و من هر چه مىخواهم براى او مىنويسم و اينها كه نوشته‌ام به خودم وحى شده است همانطور كه به محمد وحى مىشود . و از مدينه به مكه گريخت و مرتد شد ، و پيامبر ( ص ) روز فتح مكه خون او را هدر اعلان فرمودند . عبد الله بن سعد بن ابى سرح برادر شيرى عثمان بن عفّان بود و در آن روز پيش او آمد و گفت : اى برادر من تو را برگزيده‌ام اكنون مرا در نظر داشته باش و نزد محمد برو و دربارهء من صحبت كن كه اگر او مرا ببيند سرم را جدا خواهد كرد ، جرم من سنگينترين جرمهاست و اكنون براى توبه آمده‌ام . عثمان گفت : تو همراه من بيا . عبد الله گفت : به خدا قسم اگر محمد مرا ببيند مهلت نخواهد داد و گردنم را خواهد زد چون خون مرا هدر اعلان كرده است و ياران او همه جا در جستجوى من هستند . عثمان گفت : همراه من بيا ، ان شاء الله تو را نخواهد كشت . پيامبر ( ص ) ناگاه متوجه شدند كه عثمان دست عبد الله را گرفته و در برابر آن حضرت ايستاده‌اند . عثمان رو به پيامبر ( ص ) كرد و گفت : اى رسول خدا ، مادر عبد الله بن سعد بن ابى سرح مرا در آغوش مىگرفت و حال آنكه او را پياده راه مىبرد و شير خود را به من مىداد و او را از شير