تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
همان گونه بود . دوباره پيش عباس برگشتم و گفتم : پس اين مردى را كه به من ناسزا و دشنام مىدهد از سرم باز كن . گفت : نشانيهاى او را بگو . گفتم : مردى سيه‌چرده و بسيار كوتاه قدى است كه ميان دو چشمش اثر زخم است . گفت : او نعمان بن حارث نجّارى است . و كسى پيش او فرستاد و پيام داد كه ابو سفيان پسر عموى رسول خدا ( ص ) و برادرزادهء من است ، اگر هم اكنون رسول خدا بر او خشمگين است به زودى از او راضى خواهد شد ، تو دست از او بردار . بعد از گفتگوى زياد آن مرد باز هم دست از من برنداشت و گفت : اين كار را رها نمىكنم . ابو سفيان گويد : من بيرون آمدم و بر در خانهء رسول خدا ( ص ) نشستم و وقتى كه بيرون آمد تا به جحفه برود باز هم نه خود او و نه هيچيك از مسلمانان با من صحبت نكردند . من بر در هر منزل و خانه‌اى كه پيامبر ( ص ) فرود مىآمد مىنشستم و پسرم جعفر هم كنارم ايستاده بود . هر گاه رسول خدا ( ص ) مرا مىديد ، روى خود را بر مىگرداند . با همين حال من همراه او مىرفتم تا شاهد فتح مكه بودم و من همچنان در پى چاره‌اى بودم تا اينكه پيامبر از اذاخر [ 1 ] فرود آمد و به وادى مكه رسيد . در آنجا هم خود را كنار خيمهء پيامبر ( ص ) رساندم و اين دفعه نگاهى به من كرد كه ملايمتر از نگاه اول بود و من اميد داشتم كه لبخندى بزند . زنهاى خاندان عبد المطلب به حضور پيامبر ( ص ) رفتند كه همسر من هم همراه آنها رفته بود و پيامبر را تا اندازه‌اى با من بر سر مهر آورده بودند . پيامبر ( ص ) به سوى مسجد الحرام راه افتاد و من هم همراهش بودم و از او جدا نمىشدم . حال بر همين منوال بود تا اينكه پيامبر به جنگ چنين رفت و من هم همراه او بودم . در آن جنگ اعراب آن قدر سپاه جمع كرده بودند كه هرگز آن اندازه جمع نشده بودند و زنان و فرزندان خود را هم همراه همهء دامها و چهارپايان آورده بودند . من همين كه جمعيت دشمن را ديدم گفتم : انشاء الله امروز اثر و ارزش من معلوم خواهد شد . و چون آنها حمله كردند ، حمله‌اى كه خداوند آن را ياد فرموده و گفته است ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ 9 : 25 [ 2 ] - سپس همگى به هزيمت برگشتيد . پيامبر پايدار بر استر سياه و سپيد خود ايستاده و شمشيرى برهنه در دست داشت . من از اسب خود با شمشير كشيده پياده شدم و غلاف آن را عمدا شكستم و خدا مىداند كه در آنجا آرزو داشتم براى دفاع از پيامبر كشته شوم ، و رسول خدا به من نگاه مىكرد . عباس بن عبد المطلب لگام استر را گرفته بود و من هم طرف ديگر را داشتم . پيامبر ( ص ) پرسيدند : اين
هامش
[ 1 ] اذاخر ، نام گردنه‌اى ميان مكه و مدينه است . ( معجم ما استعجم ، ص 84 ) . [ 2 ] سورهء 9 ، بخشى از آيهء 25 ، كه دربارهء جنگ حنين نازل شده است . - م .