فرمود : چنين مىبينمش كه راست مىگويد . مرد مذكور گفت : آيا براى من سودى دارد ؟ پيامبر ( ص ) به خالد بن وليد دستور داد تا مراقب او باشد و او را تحت نظر بگيرد چون مىترسيدند پيشاپيش برود و مردم را از آمدن لشكر اسلام با خبر كند .
چون سپاه مسلمانان به مرّ الظّهران رسيد ، آن مرد گريخت و خالد بن وليد به جستجوى او بر آمد و در اراك [ 1 ] او را گرفت و گفت : اگر نه اين بود كه عهد كردهام تو را نكشم ، گردنت را مىزدم ! و اين موضوع را به رسول خدا ( ص ) خبر داد . پيامبر دستور فرمود تا ورود به مكه ، او را مانند زندانيان نگه دارند . چون پيامبر ( ص ) به مكه وارد شدند او را به حضور آن حضرت آوردند و ايشان او را به اسلام دعوت كرد و او مسلمان شد و همراه مسلمانان به جنگ هوازن رفت و در اوطاس [ 2 ] ( جنگ تبوك ) كشته شد .
سعيد بن مسلم بن قمادين ، از عبد الرحمن بن سابط و هم از كس ديگرى برايم نقل كرد كه : ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب ، برادر شيرى پيامبر هم بود . حليمه مدتى او را هم شير داده بود و او همسال رسول خدا ( ص ) بود و با آن حضرت پيش از بعثت الفت داشت . ولى همين كه پيامبر مبعوث شد ، چنان دشمنى و ستيزهگرى كرد كه با هيچكس چنان نكرده بود . او داخل شعب ابو طالب هم نشد و پيامبر و ياران او و حسّان را هجو گفت ، دربارهء حسّان چنين سرود :
پيامى از من به حسّان برسان ، كه من ترا از بدترين مردان راهزن مىدانم ، پدرت پدر بدى و داييت هم همچنان بود ، تو هم از پدر و داييت بهتر نيستى .
مسلمانان به حسّان گفتند : او را هجو كن ! گفت : تا از پيامبر اجازه نگيرم ، اين كار را نخواهم كرد . حسّان در اين مورد از رسول خدا ( ص ) پرسيد و آن حضرت فرمود : چگونه اجازه دهم كه پسر عمويم و پسر برادر پدرم را هجو بگويى ؟ حسّان گفت : دربارهء شما آنچنان دقت خواهم كرد كه مو را از ماست بيرون بكشند . حسّان شعرى سرود و پيامبر ( ص ) به او دستور فرمود در آن مورد با ابو بكر مذاكره كند و او هم چنان كرد .
گويد : ابو سفيان بن حارث بيست سال نسبت به پيامبر دشمنى ورزيد ، مسلمانان را هجا
هامش
[ 1 ] اراك ، نام بخشى از زمينهاى عرفات است . ( معجم ما استعجم ، ص 131 ) .
[ 2 ] اوطاس ، نام صحرايى از سرزمينهاى هوازن است و جنگ حنين در آن اتفاق افتاده است . ( معجم ما استعجم ، ص 131 ) .