تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
گفت و ايشان هم او را هجا مىگفتند و از هيچيك از جنگهاى قريش عليه رسول خدا ( ص ) غيبت نكرد ، سپس خداوند محبت اسلام را در قلب او افكند . گويد : ابو سفيان با خود مىگفت : اكنون كه اسلام كاملا استقرار يافته است با چه كسى دوستى كنم و همراه چه كسى باشم ؟ اين بود كه به همسر و پسرم گفتم آماده براى بيرون رفتن از مكه شويد كه ورود محمد نزديك شده است . گفتند ، هنوز هم وقت آن نرسيده است كه به خود آيى ؟ عرب و عجم از محمد پيروى كرده‌اند و تو همچنان در موضع دشمنى با او هستى ، و حال آنكه تو از همه به يارى دادن او سزاوارترى . گويد : به غلام خود مذكور گفتم : چند شتر و اسبى فراهم كن ! و بيرون آمديم تا به ابواء رسيديم . در آن هنگام پيشاهنگان پيامبر به ابواء رسيده بودند . من خود را پوشيده و مخفى كردم چون مىترسيدم كشته شوم ، زيرا محمد مرا مهدور الدم اعلام كرده بود ، به همين جهت پسرم جعفر را به اندازهء يك ميل جلوتر مىفرستادم . قبل از صبح روزى كه رسول خدا ( ص ) به ابواء وارد شد ، سپاه دسته دسته مىآمدند و من از ترس ياران او كناره گرفتم و همين كه مركب آن حضرت آشكار شد خود را روياروى او قرار دادم ، ولى تا چشم او به من افتاد ، روى خود را به طرف ديگر برگرداندند . من به آن طرف رفتم باز هم چهرهء خود را برگرداندند و اين كار چند مرتبه تكرار شد . درمانده شدم و گفتم پيش از آنكه به او برسم كشته خواهم شد . در عين حال نيكى و مهربانى و خويشاوندى آن حضرت را به ياد آوردم و اين موجب مىشد تا اضطرابم كم شود . من ترديدى نداشتم كه پيامبر ( ص ) و يارانش به مناسبت خويشاوندى من از اسلام آوردنم سخت خوشحال خواهند شد ، ولى مسلمانان وقتى ديدند رسول خدا از من روى برگرداند آنها هم همگى از من روگردان شدند . ابو بكر هم با اعراض به من برخورد كرد . توجهى به عمر كردم و او مردى از انصار را عليه من تحريك كرد و در اين موقع مردى به من چسبيد و گفت : اى دشمن خدا تو همانى كه پيامبر و اصحابش را آزار مىدادى و در دشمنى با او تا مشرق و مغرب تاختى ! من او را كمى از خود دور كردم و او با دستهاى خود مرا چنان تكان مىداد كه مثل درختى تكان مىخوردم و مردم هم از كار او نسبت به من شادى مىكردند . من خود را به عمويم عباس رساندم و گفتم : اميدوار بودم كه به واسطهء خويشاوندى با پيامبر و شرفى كه دارم ، اسلام آوردن من مايهء مسرت آنها شود ، ولى رفتار پيامبر را با من ديدى ! تو با پيامبر صحبت كن تا از من خشنود گردد و راضى شود ! عباس گفت : نه به خدا قسم ، بعد از اين برخوردى كه از آن حضرت ديدم يك كلمه هم در مورد تو صحبت نمىكنم مگر اينكه مناسبتى پيدا شود . چون من از رسول خدا ( ص ) مىترسم و شكوه و جلال او مانع از اين كار است . گفتم : اى عمو جان مرا به چه كسى وا مىگذارى ؟ گفت : فعلا چاره‌اى نيست . گويد : با على صحبت كردم پاسخ او هم
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 617 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)