تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
اهل و خويشاوندان خود بود كه به او خبر رسيد پيامبر ( ص ) قصد خروج از مدينه را به منطقهء ناشناخته‌اى دارند و اعراب به حضور آن حضرت جمع شده‌اند . او همراه تنى چند از قوم خود بيرون آمد و به مدينه رسيد . در مدينه متوجه شد كه پيامبر ( ص ) دو روز قبل از او حركت كرده‌اند ، اين بود كه پياده نشد و به سرعت به عرج رفت و آنجا رسول خدا ( ص ) را ديد . و چون پيامبر در عرج منزل ساخت عيينه پيش ايشان رفت و گفت : به من خبر رسيد كه شما همراه كسانى كه جمع شده‌اند از مدينه حركت خواهيد كرد ، اين بود كه با سرعت آمدم و با وجود آنكه گروه زيادى در اختيار من هستند ، نفهميدم چه كار كنم . اكنون هم كه حالت جنگى در اين جمعيت نمىبينم ، چون علم و پرچمها مشاهده نمىشود . شايد قصد عمره داريد ؟ امّا حالت احرام هم در شما نمىبينم ، پس قصد كجا داريد ؟ فرمود : هر جا كه خدا بخواهد . و حركت فرمود و عيينه هم همراه شد . اقرع بن حابس هم همراه ده نفر از وابستگان خود در سقيا به پيامبر ( ص ) رسيد و همراه شد . و چون پيامبر ( ص ) در قديد فرود آمدند ، پرچمها را بستند و پرچمداران را تعيين كردند . همين كه عيينه ديد كه قبايل شروع به گرفتن پرچم كردند ، انگشتهاى خود را با حيرت به دندان گزيد . ابو بكر گفت : از چه چيز پشيمانى ؟ گفت : از اينكه قوم من نتوانستند همراه محمد بيرون بيايند . حالا به من بگو كه محمد قصد كجا دارد ؟ ابو بكر گفت : هر جا كه خدا بخواهد . رسول خدا ( ص ) هنگامى كه وارد مكه شد ميان اقرع و عيينه حركت مىكرد . عبد الرحمن بن محمد ، از قول عبد الله بن ابى بكر بن حزم برايم نقل كرد كه : چون پيامبر ( ص ) از عرج حركت كردند ، بين عرج و طلوب [ 1 ] ماده سگى را ديدند كه توله‌هايش مشغول شير خوردنند و حيوان از لشكر سراسيمه شده و زوزه مىكشد . پيامبر ( ص ) به مردى از سپاه به نام جعيل بن سراقه امر فرمودند كه همانجا بايستد تا كسى از سپاه متعرض حيوان و توله‌هايش نشود . معاذ بن محمد ، از قول عبد الله بن سعد نقل كرد كه : چون رسول خدا ( ص ) از عرج حركت فرمود ، گروهى از اسب سواران گزيده را پيشاپيش مسلمانان اعزام فرمود . اين گروه بين عرج و طلوب جاسوسى از قبيلهء هوازن را گرفته و پيش رسول خدا ( ص ) آوردند و گفتند ، وقتى او را ديديم سوار بر مركب خود بود و در گودالى از نظر ما پنهان شد ، ولى دوباره ظاهر گرديد و خود را روى تپه‌اى رساند و نشست . ما به سوى او تاختيم و او خواست با شترش كه آن را در
هامش
[ 1 ] طلوب ، نام آبى در راه مدينه و مكه است . ( معجم ما استعجم ، ص 454 ) .