قبيلهء خزاعه به واسطهء مانعى كه اسلام ايجاد كرده بود در آرامش و به حال صلح بودند .
قريش و همراهان در منطقهء و تير گرد آمدند و ميان ايشان گروهى از بزرگان قريش هم بودند در حالى كه چهرهء خود را با نقاب پوشانده بودند تا شناخته نشوند ، مانند : صفوان بن اميّه ، مكرز بن حفص بن اخيف ، حويطب بن عبد العزّى و ضمنا بردگان و غلامان خود را هم همراه آورده بودند .
سالار بنى بكر نوفل بن معاويهء دؤلى بود . اين گروه شبانه به خزاعه شبيخون زدند و خزاعه هيچ آمادگى و اطلاعى هم از دسيسهء دشمن نداشتند و گر نه در حال آماده باش مىبودند .
بنى بكر شروع به كشتن افراد بنى خزاعه كردند و آنها را تا محل ستونهاى حرم مكه تعقيب كردند . بنى خزاعه به نوفل بن معاويه مىگفتند : رعايت حرمت خداى خودت را بكن ! مگر نه اين است كه وارد حرم شدهاى ؟ نوفل مىگفت : امروز من خدايى ندارم . و خطاب به بنى بكر مىگفت : شما كه در قديم هم از حاجيان دزدى مىكرديد حالا خون خود را از دشمن خويش گرفتيد ؟ اكنون هم هيچكس بدون اجازهء من حق ندارد به خانه و پيش زن خود برود ، و هيچكس هم خونخواهى خود را از امروز به تأخير نيندازد .
قبيلهء خزاعه چون در سپيده دم به مكه رسيدند ، به خانهء بديل بن ورقاء و رافع خزاعى وارد شدند ، رؤساى قريش هم به خانههاى خود رفتند و مىپنداشتند كسى ايشان را نشناخته است و شركت ايشان در اين جنگ به محمد ( ص ) گزارش نخواهد شد .
عبد الله بن عامر اسلمى ، از عطاء بن ابى مروان برايم نقل كرد كه : در آن شب بنى بكر و قريش بيست نفر از خزاعه را كشتند و ايشان در خانهء رافع و بديل جمع شدند . صبح آن روز ، تمام بنى خزاعه همراه كشتگان بر در خانهء بديل جمع شدند - و رافع هم از دوستان خزاعه بود .
قريش هم از كارى كه كرده بودند ، سخت پشيمان و بيمناك شدند و متوجه گرديدند كه در واقع پيمان ميان خود و رسول خدا ( ص ) را شكستهاند .
عبد الله بن عمرو بن زهير ، از عبد الله بن عكرمة بن عبد الحارث بن هشام برايم نقل كرد كه مىگفتهاست : حارث بن هشام ، و ابن ابى ربيعه پيش صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو ، و عكرمة بن ابى جهل آمدند و ايشان را سرزنش كردند و گفتند : چرا بنى بكر را يارى داديد و حال آنكه هنوز مدت عهد نامهء شما و محمد باقى است و اين كار پيمان شكنى است .
چون ايشان برگشتند آنها مخفيانه با نوفل بن معاويه دسيسه كردند و سهيل بن عمر به نوفل گفت : ديدى كه ما تو و خويشاوندانت را يارى داديم و گروهى از خزاعه را كشتى ، و حالا خيال دارى بقيه را هم بكشى ، ديگر حرف تو را گوش نمىدهيم ، بنى خزاعه را به ما واگذار . گفت :
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 598
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٩٨