تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
در اين راه مىتازى ؟ به خدا قسم محمد بر قريش پيروز خواهد شد ! اين بود كه به ملك و مزرعهء خود در رهط پيوستم و از مردم كناره گرفتم و در حديبيه و صلح آن هم مطلقا شركت نكردم و رسول خدا ( ص ) در اثر صلح حديبيه به مدينه بازگشت و قريش به مكه برگشتند . من مىگفتم : سال آينده محمد همراه ياران خود به مكه خواهد آمد و در آن صورت نه مكه منزل امنى خواهد بود و نه طائف ، و هيچ كارى بهتر از خروج از اين منطقه نيست كه به هر حال بر فرض اسلام آوردن همهء قريش ، من مسلمان نخواهم شد . پس به مكه آمدم و گروهى از مردان خويشاوندم را كه با من هم عقيده بودند ، و سخن مرا مىپذيرفتند و در مشكلات خود مرا مقدم مىداشتند ، فرا - خواندم و گفتم : من ميان شما چگونه‌ام ؟ گفتند ، سرور و خردمند مايى ، و خوش نفس و فرخنده - كارى . گفتم : مىدانيد كه من معتقدم كه كار محمد به طرز شگفت آورى بر همهء امور برترى خواهد گرفت ، و در اين مورد چاره‌اى انديشيده‌ام . گفتند : رأى تو چيست ؟ گفتم : به نجاشى مىپيونديم و پيش او مىمانيم ، اگر محمد پيروز شود ما پيش نجاشى خواهيم بود ، و اگر پيرو ، و زير دست نجاشى باشيم براى ما بهتر از اين است كه زير دست محمد باشيم ، و اگر قريش پيروز شوند وضع ما معلوم است . گفتند ، اين رأى بسيار پسنديده است . گفتم : چيزهايى فراهم آوريد كه به نجاشى هديه دهيم ، و بهترين هديهء سرزمين ما پوستهاى دباغى شده بود . گويد : مقدار زيادى پوست جمع كرديم و به راه افتاديم تا پيش نجاشى رسيديم . به خدا قسم ما پيش او بوديم كه عمر بن اميّه ضمرىّ با نامه‌اى از طرف رسول خدا ( ص ) پيش او آمد تا نجاشى ، ام حبيبه دختر ابو سفيان را به ازدواج آن حضرت در آورد . چون عمرو بن اميه به حضور نجاشى رفت و بيرون آمد من به ياران خود گفتم : اين عمرو بن اميه است و اگر من پيش نجاشى بروم و تقاضا كنم تا او را در اختيارم بگذارد و گردنش را بزنم قريش خوشحال خواهند شد ، و بديهى است كه اگر من فرستادهء محمد را بكشم براى آنها كار مهمى انجام داده‌ام . عمرو بن عاص گويد : پيش نجاشى رفتم و مثل هميشه برايش سجده كردم . نجاشى گفت : دوست من خوش آمدى ! لابد چيزهايى هم از سرزمين خودت برايم هديه آورده‌اى ؟ گفتم : آرى اى پادشاه ، مقدار زيادى چرم و پوست برايت هديه آورده‌ام ، و هدايا را پيش او بردم . او از هدايا خوشش آمد و قسمتى از آن را ميان فرماندهان خود پخش كرد و دستور داد بقيه را هم در جايى نگه دارند و بنويسند هديه از جانب كيست و مراقبت كنند . همين كه متوجه خوشنودى و شادى او شدم گفتم : اى پادشاه ، مردى را ديدم كه از بارگاه تو بيرون آمد كه فرستادهء دشمن ماست ، دشمنى كه صدمه زيادى به ما زده و بزرگان و گزيدگان ما را كشته است ، او را به من بسپار تا بكشمش . نجاشى دستش را بالا برد و چنان ضربه‌اى به بينى من زد كه فكر كردم آن را شكست