بتوان به او طمعى داشت باقى نمانده است ! به خدا اگر بخواهيم مقاومتى كنيم گردن ما را خواهد گرفت ، همانطور كه گردن كفتار را در سوراخ لانهاش مىگيرند . گفتم : به خدا قسم من هم مىخواهم پيش محمد بروم و مسلمان شوم . در اين موقع عثمان بن طلحه از خيمه بيرون آمد و به من خوشامد گفت و همه در آن منزل فرود آمديم و سپس با هم همراه شديم و آهنگ مدينه كرديم .
فراموش نمىكنم كه در محل بئر ابى عنبه به مردى برخورديم كه فرياد مىكشيد : يا رباح ، يا رباح [ 1 ] ! چه سودى ، چه سودى ! و ما اين موضوع را به فال نيك گرفتيم و حركت كرديم . گويد : آن مرد به ما نگريست و شنيدم كه مىگويد : مكه بعد از اين دو نفر سر تسليم فرود مىآورد ! و من پنداشتم كه مقصود او من و خالد بن وليد است ، و او با شتاب فراوان آهنگ مسجد مدينه كرد و تصور كردم كه مىرود تا به رسول خدا ( ص ) مژدهء ورود ما را بدهد ، و چنان بود كه من پنداشته بودم . ما كنار مدينه شتران خود را خوابانديم و لباسهاى خوب پوشيديم ، و در اين هنگام براى نماز عصر اذان گفتند و ما با هم راه افتاديم تا پيش آن حضرت رسيديم . چهرهء رسول خدا مىدرخشيد و مسلمانان گرد او بودند و از اسلام ما اظهار خوشنودى مىكردند . نخست خالد بن وليد پيش رفت و ايمان آورد و بيعت كرد ، سپس عثمان بن طلحه پيش رفت و بيعت كرد ، آنگاه من جلو رفتم و به خدا سوگند ، هنگامى كه برابر او نشسته بودم ، از شرم ياراى آن را نداشتم كه به او نگاه كنم و با آن حضرت بيعت كردم به شرط اينكه گناهان گذشته من آمرزيده شود و در بقيهء عمر گرد آن گناهان نگردم . پيامبر ( ص ) فرمودند : اسلام گناهان پيش از خود را محو و نابود مىكند و هجرت هم گناهان پيش از خود را از بين مىبرد . گويد : به خدا سوگند پيامبر ( ص ) در امورى كه پيش مىآمد از وقتى كه اسلام آورديم فرقى ميان ما و هيچيك از اصحاب خود نمىگذاشت . ما پيش ابو بكر هم همين منزلت را داشتيم ، من پيش عمر هم همچنان بودم و حال آنكه عمر نسبت به خالد خشمگين به نظر مىرسيد .
عبد الحميد بن جعفر مىگويد : اين مطلب را براى يزيد بن ابى حبيب گفتم ، و او گفت :
راشد خدمتكار حبيب بن ابى اويس ، از قول حبيب بن اوس ثقفى ، و او از عمرو همين گونه نقل مىكرد . گويد : به يزيد گفتم ، معلوم نكرد كه چه وقت خالد و عمرو به مدينه آمدند ؟ گفت : نه ولى مىگفت اندكى پيش از فتح مكه بوده است . ولى پدرم مىگفت كه : عمرو و خالد و عثمان - بن طلحه اول صفر سال هشتم به مدينه آمدند .
هامش
[ 1 ] رباح نام بتى است و اينها با توجه به معنى لغوى آن ، آن را به فال نيك گرفتهاند .