پيامبر ( ص ) روز را با اندوه به شب آورد . سعد بن عباده نيز زخمى شده و برگشته بود و ياران خود را به كندى و چالاك نبودن سرزنش مىكرد . پرچمدار مهاجران هم ياران خود را متهم به كندى مىكرد و مىگفت : شما كوتاهى كرديد . پيامبر ( ص ) فرمود : شيطان پيش يهوديان آمد و به آنها گفت محمد براى اموال شما با شما جنگ مىكند . فرياد برآريد و بگوييد « لا إله الا الله » و به اين وسيله اموال و جانهاى خود را حفظ كنيد ، و حساب شما هم با خدا خواهد بود . ياران پيامبر ( ص ) اين را براى يهوديان گفتند امّا يهود بانگ برداشتند و گفتند چنين نمىكنيم و پيمان موسى و تورات را رها نمىكنيم . سپس رسول خدا ( ص ) فرمود : فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست مىدارند ، و خداوند به دست او فتح و پيروزى نصيب خواهد فرمود ، و او اهل گريز و فرار نيست . و به محمد بن مسلمه فرمود : فردا براى تو مژده و بشارت خواهد بود و قاتل برادرت به خواست خداوند كشته خواهد شد و تكاوران يهود به جنگ پشت خواهند كرد .
چون پيامبر ( ص ) شب را به صبح آوردند ، كسى را پى على ( ع ) فرستادند ، و او در حالى كه چشم درد داشت ، به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : من نه دشت را مىبينم و نه كوه را گويد : على ( ع ) نزديك رسول خدا ( ص ) رفت . پيامبر ( ص ) فرمودند : چشمت را بگشا . و او چشمهايش را گشود ، و رسول خدا ( ص ) آب دهان خود را بر چشمهاى على ( ع ) انداخت . على ( ع ) مىگفت : پس از آن هرگز چشم درد نگرفتم . آنگاه رسول خدا ( ص ) پرچم را به على ( ع ) دادند و براى او و يارانش دعا فرمودند كه پيروز شوند . نخستين كسى كه از يهوديان همراه با تكاوران خود بر مسلمانان حمله كرد ، حارث برادر مرحب بود . مسلمانان به هزيمت رفتند و على ( ع ) به تنهايى پايدارى فرمود ، و ضرباتى به يك ديگر زدند و على ( ع ) او را كشت . ياران حارث به سوى حصار گريختند و وارد آن شدند و در را بستند و مسلمانان به جاى خود برگشتند . در اين هنگام مرحب بيرون آمد و اين رجز را مىخواند :
قد علمت خيبر انّى مرحب * شاكى السلاح بطل مجرّب
اضرب احيانا * و حينا اضرب
خيبر مىداند كه من مرحب هستم ، سراپا سلاح و پهلوان كار آزموده ، غالبا ضربه مىزنم و گاهى هم ضربه مىخورم .
على ( ع ) بر او حمله برد و او را بر در حصار كوبيد و در را گشود و آن حصار دو در داشت .