تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
عيينه به ياران خود گفت : به خدا قسم اين هم از مكر و فريبهاى محمد و ياران او است ، به خدا قسم با ما خدعه كردند . حارث بن عوف به او گفت : چگونه نسبت به شما خدعه كردند ؟ گفت : ما در قلعهء نطاة بوديم ، پاسى از شب گذشته بود كه شنيديم فرياد زننده‌اى سه مرتبه فرياد كشيد و گفت خويشاوندان خود را در حيفاء دريابيد كه نه سرزمينى باقى ماند ، و نه مالى ، و ما نفهميديم كه اين صدا از آسمان بود يا از زمين . حارث بن عوف گفت : به خدا قسم اگر پند بگيرى باقى خواهى ماند . به خدا سوگند آنچه شنيده‌اى از آسمان بوده است . و سوگند به خدا ، محمد به هر كس كه با او ستيزه كند غالب مىشود ، حتى اگر كوهها با او در آويزند ، او به خواستهء خود مىرسد . عيينه چند روزى پيش خانوادهء خود ماند ، و سپس ياران خود را براى خروج به منظور يارى كردن يهوديان فرا خواند . حارث بن عوف پيش او آمد و گفت : اى عيينه ، از من بشنو و در خانهء خود بمان و يهود را رها كن ، وانگهى تا تو به خيبر برسى من مىبينم كه محمد آن را فتح كرده است و از آن گذشته بر خودت ايمن نيستم . ولى عيينه از قبول گفتار او سرپيچيد و گفت : من همپيمانهاى خود را در مقابل هيچ چيز تسليم نمىكنم و رها نمىسازم . چون عيينه از خيبر نزد خويشان خود برگشت ، پيامبر ( ص ) به حصارهاى يهوديان يكى پس از ديگرى حمله فرمود و همراه مسلمانان به حصار ناعم رسيدند كه مركّب از چند دژ بود . يهوديان در آن روز مسلمانان را تير باران كردند و ياران رسول خدا ( ص ) خود را سپر آن حضرت قرار دادند . در آن روز بر تن رسول خدا ( ص ) دو زره بود و روپوشى و كلاهخودى و بر اسبى به نام ظرب ( سنگ بر آمده ) سوار بود ، و نيزه و سپر در دست داشت و ياران گرد آن حضرت را فرا گرفته بودند . در آن روز پيامبر ( ص ) پرچم خود را به مردى از مهاجران سپرد كه او بدون انجام دادن كارى برگشت . آنگاه پرچم را به فرد ديگرى از مهاجران داد و او هم بدون اينكه كارى انجام دهد بازگشت . پيامبر ( ص ) پرچم را به مردى از انصار تسليم فرمود ، او هم بيرون رفت و بدون اينكه كارى كرده باشد برگشت . پيامبر ( ص ) مسلمانان را تحريض فرمود و سپاهيان يهود چون سيل به حركت آمدند و حارث پدر زينب پيشاپيش آنها حركت مىكرد و سخت بر زمين پاى مىفشرد . پرچمدار انصار پيش آمد و آنها را به عقب راند تا اينكه وارد حصار خود شدند . در اين هنگام اسير يهودى از حصار به همراه جنگجويان پياده بيرون آمد و پرچم انصار را به عقب راند و تا جايگاه رسول خدا ( ص ) پيشروى كرد . پيامبر ( ص ) در درون خود احساس خشم شديدى كرد ، و به مسلمانان يادآورى فرمود كه خداوند وعدهء فتح داده است .