تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
ترسيده‌اند چنان كه دلهاى ايشان خالى شده است . در اين حصار سلاح و خوار و بار بسيار ، و گوشت فراوان است ، و هم ابزارهاى جنگى براى گشودن حصارها كه در جنگهاى داخلى ميان خودشان به كار مىرود در همين حصار است ، كه آنها را در خانه‌اى در زير زمين پنهان كرده‌اند . پيامبر ( ص ) فرمود : آن وسايل چيست ؟ گفت : يك منجنيق باز ، و دو زره پوش ، و مقدارى هم زره و كلاهخود و شمشير ، اميدوارم فردا كه وارد اين حصار مىشوى به آن خانه هم دستيابى . پيامبر ( ص ) فرمود : به خواست خداوند متعال . يهودى گفت : من هم به خواست خدا همراه تو خواهم بود ، زيرا هيچ كس از يهود غير من ، آن را نمىشناسد . وانگهى فايدهء ديگرى هم در اين كار هست . پيامبر ( ص ) پرسيدند : چه فايده‌اى ؟ گفت : پس از اينكه منجنيق و زره پوشها را بيرون آورديد ، منجنيق را براى گشودن حصارهاى ديگر مانند شقّ نصب كنيد ، و مردان در پناه زره پوشها پيش رفته و نقب زده و دژها را مىگشايند ، و نسبت به دژ كتيبه هم همين كار را مىكنيم و يك روزه آن را تصرف خواهيد كرد . عمر گفت : اى رسول خدا ، خيال مىكنم راست مىگويد . يهودى گفت : اى ابو القاسم ، خون مرا محفوظ بدار . فرمود : تو در امان هستى . گفت : همسر من هم در حصار نزار است ، او را هم به من ببخش . فرمود : او هم از آن خودت خواهد بود . سپس پيامبر ( ص ) از او پرسيدند : چرا يهوديان زن و فرزند خود را از نطاة بيرون مىبرند ؟ گفت : آن را براى جنگ خالى مىكنند ، و زنها و بچه‌ها را به حصارهاى شقّ و كتيبه منتقل كرده‌اند . گويند ، پيامبر ( ص ) آن يهودى را به اسلام دعوت فرمود . گفت : چند روز مرا مهلت بدهيد . فرداى آن روز رسول خدا ( ص ) همراه مسلمانان آهنگ نطاة فرمود ، و خداوند آن دژ را براى ايشان گشود ، و آنچه را كه يهودى گفته بود استخراج كردند . پيامبر ( ص ) دستور فرمودند تا منجنيق را اصلاح كرده و براى گشودن حصارهاى شقّ و نزار به كار برند . چون آن را آماده كردند ، هنوز سنگى با منجنيق پرتاب نكرده بودند كه خداوند متعال حصار نزار را براى ايشان گشود ، چون پيامبر ( ص ) نزديك آن حصار رسيدند ، مقدار زيادى از آن فرو ريخت و نزديك بود به زمين فرو رود و اهل آن را سخت فرو گيرد . زن آن يهودى كه نامش نفيله بود ، از دژ بيرون آمد و او را تسليم شوهرش كردند . چون پيامبر ( ص ) دژهاى وطيح و سلالم را گشود ، آن يهودى كه نامش سماك بود مسلمان شد و از منطقهء خيبر رفت ، و ديگر چيزى از او شنيده نشد . هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به حصار ناعم در نطاة رسيدند ، اصحاب را مرتب و به صف فرمودند و ايشان را از شروع به جنگ بر حذر داشتند تا هنگامى كه دستور برسد . در اين هنگام مردى از قبيلهء اشجع به يك يهودى حمله كرد ، و مرحب هم آن مرد را كشت . مردم گفتند : اى