تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
ديده‌اى كه هر كس از يهوديان مدينه را كه به جنگ ايشان رفتيم چگونه درمانده و از هم پاشيده شدند . سعد نزد رسول خدا ( ص ) برگشت ، و آنچه را كه عيينه گفته بود به اطلاع آن حضرت رساند ، و گفت : اى رسول خدا ، خداوند وعدهء خود را نسبت به تو بر مىآورد و دين خود را آشكار و پيروز خواهد فرمود ، بنابر اين به اين مرد عرب حتى يك خرما هم عنايت مكن . اى رسول خدا ، آنگاه كه شمشير ايشان را در برگيرد اين مرد به سرزمين خود خواهد گريخت ، همچنان كه پيش از اين در جنگ خندق عمل كرد . پيامبر ( ص ) به اصحاب خود دستور فرمود كه به حصارهايى حمله كنند كه بنى غطفان در آن بودند . اين فرمان شامگاه صادر شد و آنها در دژ ناعم بودند . جارچى رسول خدا ( ص ) اعلام كرد كه فردا صبح با پرچمهاى خود كنار حصار ناعم كه بنى غطفان در آن هستند ، حاضر شويد . گويد : بنى غطفان آن شب و روز را در ترس به سر آوردند ، و چون پاسى از شب گذشت ، صداى سروشى را شنيدند كه مىگفت : اى بنى غطفان ، اهل خود را در حيفاء دريابيد و كمك كنيد ، كه نه سرزمينى به جاى مانده و نه اموالى ، و اين صدا سه مرتبه تكرار شد و نفهميدند از آسمان بود يا از زمين . ايشان با شتاب و هر وسيله‌اى كه يافتند ، گريختند و از خيبر بيرون رفتند ، و اين كارى بود كه خداوند متعال براى پيامبر خود انجام داد . گويد : چون يهوديان صبح كردند به كنانة بن ابى الحقيق خبر رسيد كه غطفانيان گريخته‌اند ، و او بر دست و پاى بمرد و سخت خوار گرديد ، و يقين به هلاك و نابودى خود كرد و گفت : تصور ما از اين اعراب باطل و بيهوده بود ، ما ميان آنها رفتيم و به ما وعدهء يارى و نصرت دادند و ما را فريفتند ، و به جان خودم سوگند ، اگر آنها به ما وعده نمىدادند هرگز دربارهء جنگ با محمد پافشارى نمىكرديم . ما به گفتار سلّام بن ابى الحقيق توجهى نكرديم كه مىگفت : از اين عربها يارى مجوييد كه ما آنها را آزموده‌ايم . ما ايشان را براى كمك و يارى دادن به بنى قريظه فراخوانديم و ايشان بنى قريظه را فريب دادند و وفايى در ايشان نسبت به خود نديديم . حال آنكه حيىّ بن اخطب به سراغ ايشان رفته بود و آنها با محمد قرار صلح و سازش گذاشتند ، و هنگامى كه محمد به بنى قريظه حمله كرد ، ايشان به سوى اهل و ديار خود گريختند . گويند : چون غطفانيان از خيبر به حيفاء و پيش اهل خود برگشتند ، آنها را به حال خود يافتند . و گفتند : آيا چيزى شما را ترسانده و خطرى متوجه شما بوده است ؟ گفتند : نه به خدا قسم ، ما تصور مىكرديم كه شما به غنيمتى رسيده‌ايد و حال آنكه همراه شما نه غنيمتى مىبينيم و نه مالى .