تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
معاويه گويد : به راه افتادم و چون به منطقه نعمان [ 1 ] رسيدم با خود گفتم ، از كدام راه بروم ؟ اگر از راه قبيلهء بنى غفار بروم راه آسانتر ولى دور تر است ، و اگر از راه ذو العلق [ 2 ] بروم راه دشوارتر ولى نزديكتر است . سرانجام از راه بنى غفار رفتم و شبانگاه پيش عروة بن مسعود بن عمرو مالكى رسيدم . معاويه گويد : ده سال بود كه با او صحبت نكرده بودم و آن شب صحبت كردم . گويد : با هم پيش مسعود رفتيم و عروه او را صدا زد . مسعود گفت : كيست ؟ عروه گفت : من هستم . مسعود پيش ما آمد ، در حالى كه مىگفت : خبر خوشى آورده‌اى يا خبر ناخوشى دارى ؟ و خود اضافه كرد و گفت : حتما خبر ناخوش دارى ، حالا بگو ببينم آيا مسافران آنها مسافران ما را كشته‌اند يا مسافران ما كاروانيان آنها را ؟ و باز خودش افزود كه ، اگر مسافران ما كاروانيان آنها را كشته بودند ، در اين وقت عروه به سراغ من نمىآمد . عروه گفت : آرى درست مىگويى . سواران من كاروانيان تو را كشته‌اند ، و اكنون بنگر كه چه مىخواهى بكنى . مسعود گفت : من مىدانم كه بنى مالك چقدر كوشا هستند و با چه شتابى به جنگ رو مىآورند . اين است كه فعلا مهلتى به من بدهيد تا در تنهايى فكر كنم . معاويه گويد : آن شب از پيش او برگشتيم ، و چون صبح شد اول صبح مسعود به بنى مالك گفت : مىدانيد كه مغيرة بن شعبه برادران شما را كشته است ، اكنون از من بشنويد و ديهء آنها را كه پسر عمو و خويشان شما مىپردازند قبول كنيد . گفتند : اين كار هرگز ممكن نيست ، به خدا قسم بر فرض كه اين ديه را بپذيرى همپيمانان ما آن را نخواهند پذيرفت . او دوباره گفت : از من اطاعت كنيد و آنچه را گفتم بپذيريد . گويد در اين موقع كنانة بن عبد يا ليل در حالى كه زرهش به زانوهايش مىرسيد ، جلو آمد . او با هر كس كشتى مىگرفت او را به زمين مىزد ، در همين هنگام جندب بن عمرو هم مانند گرگى ظاهر شد و دو چوبه تير به دندان داشت و او هم چنان تير اندازى بود كه به هر كجا مىخواست و هر كس را كه اراده مىكرد هدف قرار مىداد . چون حرف مسعود را كسى گوش نداد ، او آمادهء جنگ شد و بقيّه هم صف كشيدند . در اين هنگام كنانة بن عبد يا ليل در حالى كه زرهش تا سر زانوهايش بود جلو آمد ، و بانگ برداشت : چه كسى كشتى مىگيرد ؟ و جندب بن عمرو هم هماورد مىطلبيد . مسعود باز هم خطاب به بنى مالك گفت : از من اطاعت كنيد ! در اين موقع گفتند : تو فرماندهى و كارها بر عهدهء تو است . گويد : مسعود بن عمرو به ميدان آمد و فرياد كشيد : اى عروة بن مسعود پيش من بيا ! عروه
هامش
[ 1 ] نعمان ، نام صحرايى است كه ميان آن و مكه نصف شب راه است ، ( معجم البلدان ، ج 8 ، ص 300 ) . [ 2 ] ذو علق ، نام كوه معروفى است كه بر فراز آن قلهء سياهى است . ( معجم البلدان ، ج 6 ، ص 210 ) .