اسير بن زارم پشيمان شد چنان كه در چهرهاش آثار آن را ديديم . عبد الله بن انيس گويد : دستش را به طرف شمشير من آورد . من متوجه شدم و شترم را به سرعت راندم ، و گفتم : اى دشمن خدا ، مكر و فريب ! سپس آهستهتر راندم و خود را به خواب زدم كه ببينم چه مىكند ، دوباره دست دراز كرد كه شمشيرم را بگيرد . به سرعت شترم را راندم و فرياد كشيدم : آيا كسى پياده مىشود كه ما را ببرد ؟ هيچ كس فرود نيامد . من از شتر خود پياده شدم و همچنان مىرفتم ، تا اينكه اسير را تنها يافتم ، شمشيرى به او زدم كه تمام گوشت ران و ساقش را از هم دريد ، و از شترش به زير افتاد . او چوبدستى سركجى از درخت شوحط [ 1 ] داشت و محكم با آن به جلو سرم كوفت به طورى كه شكاف برداشت . پس ، ما به ياران او حمله برديم و همه را كشتيم ، فقط يك مرد توانست بگريزد ، و هيچ كس از مسلمانان صدمهاى نديد و همه به حضور رسول خدا ( ص ) برگشتيم . گويد : همچنان كه رسول خدا ( ص ) با اصحاب مشغول گفتگو بود ، فرموده بودند :
بياييد كنار دروازه برويم بلكه از ياران خود خبرى به دست بياوريم . آنها همراه پيامبر ( ص ) حركت كرده و چون مشرف بر دروازه شده بودند ، ديدند كه ما شتابان مىآييم . پيامبر ( ص ) با اصحاب خود آنجا نشستند ، و ما همانجا به حضورش رسيديم و خبر را گزارش داديم . فرمود :
خداوند شما را همواره از قوم ظالم نجات دهد .
عبد الله بن انيس گويد : من نزديك پيامبر ( ص ) رفتم و آن حضرت در محل زخم سر من دميد . از آن پس زخم من نه عفونت پيدا كرد و نه موجب آزارم شد ، در حالى كه استخوان سرم شكسته و خورد شده بود . همچنين پيامبر ( ص ) ، به چهرهء من دست كشيدند و برايم دعا فرمودند ، و قطعهاى از چوبدستى خود را به من عنايت كردند و گفتند : اين را بگير و همراه خود داشته باش تا در روز قيامت نشانهاى ميان من و تو باشد ، تو در روز قيامت در حالى محشور مىشوى كه عصا در دست خواهى داشت . چون عبد الله بن انيس مرد آن قطعه چوب را لاى كفنش نهادند .
خارجة بن حارث ، از قول عطيّه پسر عبد الله بن انيس برايم نقل كرد كه گفته است : پدرم مىگفت : من مشغول اصلاح كمان خود بودم كه ديدم يارانم براى جنگ با اسير بن زارم حركت كردهاند . پيامبر ( ص ) به من فرمودند : اسير بن زارم را هرگز نبينم . و منظور اين بود كه مرا مأمور كشتن او بفرمايند .
هامش
[ 1 ] سوحط ، نام درختى كوهستانى است ( صحاح ، ص 1136 ) .