ابن ابىّ همراه ده نفر از منافقان كه عبارت بودند از : ابن ابىّ ، مالك ، داعس ، سويد ، اوّس بن قيظىّ ، معتّب بن قشير ، زيد بن لصيت ، عبد الله بن نبتل آنجا حاضر بود . زيد بن ارقم هم كه جوانى در حد بلوغ بود با يكى دو نفر ديگر آنجا نشسته بود . چون صداى فرياد جهجا بلند شد كه قريش را به كمك مىطلبيد ، ابن ابىّ سخت خشمگين شد و شنيدند كه مىگويد : به خدا من مذلت و خواريى چون امروز نديدهام ، به خدا ، من خوش نمىداشتم كه مسلمانان را در مدينه بپذيرم ولى قوم من اين كار را كردند و نظر خود را بر من تحميل كردند ، حالا كار به آنجا كشيده است كه در ديارمان با ما مىستيزند و برترىجويى مىكنند و حق نعمت و خوبيهاى ما را نسبت به خود منكر مىشوند . به خدا مثل ما و اين گليم پوشان قريش همان مثلى است كه مىگويد « سگ خود را پرورش بده تا خودت را به درد » . به خدا دوست مىداشتم و مىپنداشتم كه پيش از شنيدن اين كه كسى مانند جهجا كمك بطلبد ، مىمردم . من حاضر باشم و چنين شود و غيرتى از خود نشان ندهم ! به خدا چون به مدينه رسيم عزيزان ، افراد خوار را از آن بيرون خواهند كرد . آنگاه روى به حاضران كرد و گفت : خودتان نسبت به خود چنين كرديد ، آنها را در سرزمين خود پذيرفتيد و در خانههاى خود منزل داديد و در اموال خود با آنها برابرى و مواسات كرديد تا بىنياز و ثروتمند شدند ، حالا هم اگر از يارى آنها دست برداريد به سرزمينهاى ديگر مىروند و از شما خوشنود نخواهند بود تا اينكه جان خود را براى ايشان فدا كنيد و به جاى آنها كشته شويد ، شما بچههاى خود را يتيم كرديد و عدهء شما كم شد و آنها زياد شدند .
زيد بن ارقم برخاست و تمام اين مطالب را در محضر رسول خدا ( ص ) و گروهى از اصحاب - از مهاجرين و انصار - مانند : ابو بكر ، عثمان ، سعد ، محمد بن مسلمه ، اوس بن خولىّ و عبّاد بن بشر كه در حضور آن حضرت بودند نقل كرد . اين خبر پيامبر ( ص ) را خوش نيامد و رنگ چهرهء ايشان تغيير كرد و خطاب به زيد فرمودند : اى پسر ، شايد از ابن ابىّ خشمگينى و بيهوده مىگويى ؟ زيد گفت : نه به خدا ، خودم از او اين حرفها را شنيدم . پيامبر ( ص ) فرمود :
ممكن است اشتباه شنيده باشى . گفت : هرگز اى رسول خدا . پيامبر ( ص ) فرمود : شايد كس ديگرى گفته باشد . گفت : هرگز ، به خدا قسم من از خودش شنيدم .
اين خبر در لشكر شايع شد و مردم فقط دربارهء حرفهاى ابن ابى صحبت مىكردند .
گروهى از انصار به زيد بن ارقم اعتراض كردند و گفتند : چرا مطالبى را به ابن ابىّ كه سالار قوم است نسبت دادهاى در حالى كه او نگفته است ؟ تو بد كردى و رعايت خويشاوندى را نكردى ! زيد در پاسخ گفت : به خدا سوگند از خود او اين سخنان را شنيدم ، وانگهى به خدا قسم من هيچ كس از خزرج را به اندازهء ابن ابىّ دوست نمىدارم ، اگر پدرم هم از اين حرفها مىزد
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣١٠